✔ عـلـ[بابا]ــی
به انتظارش نشسته بودم ... که انتظار ناگاه آغوشش را به رویم گشود ... به انتظارش نشسته بودم ... که ناگاه در زیر ریزش سبکبارانه ی دانه های برف، در زیر بهمنی از برف دفن شدم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
لایه اوزون که سوراخ شد ... کلمه همچنان کلمه بود ... وما آنقدر نازکدل شده بودیم از کلمات غیر بهاری که ... تنبل ترین کاتبی که منم چیزی در وصف اقاقیا نوشت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
طرح لبخند های من ، روی لب های کسی است ... که قرار بود دستانم را مهمان شانه هایش کند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
هرچند زمستان است ،اما ... درونم درختی شکوفه داده است ... پرنده های بیشماری روی شاخه هایش لانه ساخته اند ... وآسمانش آبی مطلق ... ومن ... سر خودم را با این چیزها گرم می کنم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دنیا پُراز آدمهای خوبیست که ... کارهای بد میکنند ... ! (پوآرو - هفته قبل )
✔ عـلـ[بابا]ــی
بادکنکی راکه ... دل کودکیاش هوا کرده بود ... امروز ترکید !
✔ عـلـ[بابا]ــی
برکه ،بی ماهی ... بیچاره ماهیگیر ... دل به قلاب می زند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
کوته بینی آدمی کار وی را بدان جا میکشد که به هوای مزیدن چیزی تازه از خوراکی زهرآگین نیز نپرهیزد ... ! (شهریار - نیکولو ماکیاولی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
دو کس رنج بیهوده بردند و سعی بی فایده کردند: یکی آنکه اندوخت و نخورد، و دیگر آنکه آموخت و نکرد ... علم چندان که بیشتر خوانی/ چون عمل در تو نیست نادانی/ نه محقق بود نه دانشمند/ چارپایی بر او کتابی چند/ آن تهی مغز را چه علم و خبر/ که بر او هیزم است یا دفتر / ... ! (گلستان سعدی، باب هشتم، در آداب صحبت)
✔ عـلـ[بابا]ــی
اي تير غمت را دل عشاق نشانه ... جمعي به تو مشغول و تو غايب زميانه ... ! (شيخبهائي)
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 25 روز و 8 ساعت و 21 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن