✔ عـلـ[بابا]ــی
دستآموز میشود ... آرزوهای گوربهگور شده ... وقتی که گور ... دیگر دور نیست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
درست اندازه گردنت شده است ،حلقه ای که هر روز از انگشتت بزرگتر می شد ... چهارپایه پا به پا می کند که بیاید و کفشهایت می دانند بین آنها و چهارپایه یکی را انتخاب می کنی ... زمین نذر می کندمعکوس بچرخد و تو روی چهارپایه بنشینی وکفشهایت را بپوشی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
چراغهای عصر چشمک میزنند ... خیابان به خودش میپیچد ... رفته است با فال های بیسرانجام و دعاهای بیبرگشت ... پشت سرش کسی سالهاست ... فراموش کرده است فوت آخر را ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بهاران بسیاری را ... پای آن نهال نورس گردو ... که پدر بزرگ کاشته بود گریستیم ... و به شاخه هایش دخیل بستیم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
روزي خواهي گفت ... دوستت دارم ... وبا عقده اي گشوده ... زندگي را در من ادامه خواهي داد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
گلهای پرده ... پنهان لای چند چین ... پائیز باغچه !
✔ عـلـ[بابا]ــی
خاک گلدان را عوض می کند، خاک تازه ی مزار ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
خدایا ... محتاج دعاتم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آدم همین گونه که هست / هست ... ! (امین احراری)
✔ عـلـ[بابا]ــی
زلزله ای به قدرت خنده های تو ... حوالی جایی که ایستاده بودم ... دست و پایم را با بیدها اشتباه گرفت ... مخروبه تر از این "آباد" نمی شوم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
نه باران و بهار ... نه سپیدی بی انتهای زمستان ... ترمز شدید اتومبیلی شاید ما را کنار پنجره بیاورد ... ! (عبدالصابر كاكايي)
✔ عـلـ[بابا]ــی
قرن هاست ... مردم دور و بر آن خانه ی جن زده ظاهر نمی شوند ... این قصر کهنه را ... شما چند می خرید از من؟ ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 25 روز و 8 ساعت و 21 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن