✔ عـلـ[بابا]ــی
●▬ஜ۩۩ஜ▬● { أَلاَبِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ } ●▬ஜ۩۩ஜ▬●
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای مرگ وصال من وتو نزدیک است / این کوچه میان من وتوباریک است / ازکوچه که بگذری تو با نور بیا / از بس که فضای خانه ام تاریک است / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تنهایی ام درد می کند ... زیر پوست اتاق رگ های قالی درد می کند ... ستون فقرات خانه ام شکسته ... سیخ داغی ،روزهایم را کباب کرده و بوی سوختگی یک دروغ روی زبانم طعم فریب می دهد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
این وقت سال باران بی امان بر شکل آشفته ی کاج ها اتفاقی نیست ... و شب ها که زیر بالشم صدای نفس های ماه می آید ... من فکر می کنم کاسه ای زیر نیم کاسه است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
می خواستی مرا به بند کشی، با رنج متروک دیرینه ام ... که مرا این گونه پایدار میکند، میان دیوارهای بی شماره، میان آسمان های بی شماره ... اندوه من و حجت ما ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
این دردها که جایی از دست نمی دهند تنم را ... نخی می شوند تا بادبادکی هوا کنم ... که از هوای تو می آید ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دریایی که در گوشه های خانه اَت کاشته ای ،غرقاَم می کند هرشب ... باز که می گردم ... اشکم گُل می کند و پله پله ابر می کارم ... دیگر نمی توانم شعری بنویسم ... دستم جامانده در دستهایت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
پرنده ها آب که می خورند سرشان را بالا می گیرند ... گوسفندها سرشان پایین است ... من به تفاوت این دو خیلی فکر کردم ،شکل آب خوردن مهم نبود ... سیراب که شدی ... یا باید سر خم کنی یا شکر ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
راه میروم ... و شهر زیر پاهام تمام میشود ... تو، هیچکجا نیستی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بعضیها اگر بجای نیمهی گمشده دنبال اژدها می گشتند ... تا الان حتما پیدا کرده بودند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
پستچیْ امروز جای نامه، تنهایی آورد ... به گمانم غرق شده باشی در خیالهام ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اونيكه ميگفت جونش به جونت بنده ... حالا داره به گريه هات ميخنده ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 25 روز و 6 ساعت و 27 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن