دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت / درِ این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت ؟! / دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت / قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت ... !/
نمی رسم به قرار، منتظر نباش! ... سال هاست از قرار رفته ام ... ! [رضا کاظمی] [رنگ روغن روی ام دی افِ بافت سازی شده.../ مشق با سرمشق استاد احد پناهی، با کمی تغییر.../ رضا کاظمی.../ بهمن91]
به کویت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم / به دل امید درمان داشتم درمانده تر رفتم / نیامد دامن وصلت به دستم هرچه کوشیدم / ز کویت عاقبت با دامنی خون جگر رفتم ... !/ [سایه]
من شاخه ای ز جنگل سروَم، از ضربه ی تبر بر پیکر سلاله ی من یادگارهاست ... با من مگو سخن ز شکستن ... هرگز شکستگی بر ما شگفت نیست! بر ما عجب شکفتگی اندر بهارهاست ... ! [سیاوش کسرایی]
من که در تُنگ برای تو تماشا دارم / با چه رویی بنویسم غم دریا دارم؟ / دل پر از شوق رهایی ست، ولی ممکن نیست / به زبان آورم آن را که تمنــــــــا دارم ... !/
همچو عکس رخ مهتاب که افتاده در آب / در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست / باز می پرسمت از مساله ی دوری و عشق / و سکوت تو جواب همه ی مساله هاست ... !/ [فاضل نظری]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 17 ساعت و 35 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن