دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
پـرواز عجـب عادت خوبـیـست ولی حـیـف / تو رفـتـی و دیگر اثـر از چـلچـله ای نیست / رفـتـی تـو خـدا پـشـت و پـنـاهـت به سـلامت / بـگـذار بـسـوزد دل مـــن مـسـالـه ای نـیـست ... !/ [مریم حیدرزاده]
نقل احوال و اقوال اهل درد، آنها را كه نه مرد راهند، مرد می كُند ... مردان را شير مرد میكند و شير مردان را فرد میكند ... و فردان را عين درد می گرداند ... ! [ عطار / تذکره الاولیا]
قسمت اين بود که من با تو معاصر باشم / تا در اين قصــــه پر حادثــه حاضــــر باشم / قسمت اين بود، چرا از تو شکايت بکنم؟ / يا در اين قصـــه بــــه دنبال مقصر باشم؟ / دردم اين است که بايد پس از اين قسمت ها / سال هــــا منتــظـر قسمت آخـــــر باشــــــم ... !/
شب درویش اگر با غم نان میگذرد / روز مُنعم، به غم سود وزیان میگذرد / عمر درویش و توانگر به حقیقت نگری / هردو با سوز دل و رنج روان میگذرد / شادمان باش و مخور هیچ غم از سود وزیان / که جهان گاه چنین، گاه چنان میگذرد ... ! [اقبال لاهوری]
در کوچه های یخ زده ی شهرِ بی فروغ ... گرمیِ چشمهای تو در بر گرفتنیست ... این عشق، ماندنی؛ این شعر، بودنی؛ این لحظه های با تو نشستن، سرودنی ست ... !/ [حمید مصدق]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 19 ساعت و 40 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن