دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
ملاقات ما با افراد مختلف بی دلیل و بی جهت نیست...
این که ما و برخی افراد در مسیر زندگی هم قرار می گیریم،
درحالی که جمعیت جهان به هفت میلیارد نفر می رسد؛
اتفاقی نیست!
درجاده ی زندگی،
بعضی افراد رهگذرهایی هستند که خاطرات خوشی را در اعماق قلب و خاطر ما برجای می گذارند،
بعضی اشخاص عابرانی هستند که خاطرات تلخ درعین حال تجربه های ریشه ای و با ارزشی را برای همیشه بر وجودمان حکاکی کردند...
بعضی ها در مسیر زندگی ما پابرجا می مانند؛
سرشار از برکت، گرما، شور، نعمت، نور.
وخدا می داند چه اندازه سخت است قدردان واقعی این افراد بودن!
بعضی ها می مانند؛ اما کم رنگ، بی صدا، پنهان، دور!
ما در مسیر زندگی هم قرار میگیریم؛
برای یک تغییر، برای بیداری، بینایی و بهتر و نزدیکتر شدن به جایگاه واقعیمان در زندگی!
هر چه به گِرد خویشتن، می نگرم درین چمن / آینه ی ضمیر من، جز تو نمی دهد نشان ! / آه که می زند برون، از سر و سینه موج خون / من چه کنم که از درون , دست تو می کشد کمان؟ ... ! [ه.ا.سایه]
مرا رازی ست اندر دل به خون دیده پرورده / ولیکن با که گویم راز چون محرم نمیبینم / قناعت میکنم با درد چون درمان نمییابم / تحمل میکنم با زخم چون مرهم نمیبینم ... ! [سعدی]
لیلی زیر درخت انار نشست.
درخت انار عاشق شد،
گل داد، سرخ سرخ.
گلها انار شد، داغ داغ.
هر اناری هزار تا دانه داشت.
دانه ها عاشق بودند،
دانه ها توی انار جا نمی شدند.
انار کوچک بود.
دانه ها ترکیدند.
انار ترک برداشت. خون انار روی دست لیلی چکید.
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.
مجنون به لیلی اش رسید.
خدا گفت راز رسیدن فقط همین بود.
کافی است انار دلت ترک بخورد.
به جز دو دیده ی اختر فشان که من دارم / نشان ز اختر شب زنده دار باید و نیست / مرا به غربت آیینه ها چه می خوانی؟ / که دل چو آینه ی بی غبار باید و نیست ... !
تو قله ی خیالی و تسخیر تو محال
بخت منی که خوابی و تعبیر تو محال
ای همچو شعر حافظ و تفسیر مثنوی
شرح تو غیر ممکن و تفسیر تو محال
عنقای بی نشانی و سیمرغ کوه قاف
تفسیر رمز و راز اساطیر تو محال
بیچاره ی دچار تو را چاره جز تو چیست ؟
چون مرگ ، ناگزیری و تدبیر تو محال ای عشق ، ای سرشت من ، ای سرنوشت من !
تقدیر من غم تو و تغییر تو محال
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 19 ساعت و 7 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن