دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
@گـلـپــری زندگی شطرنج دنیا و دل است / قصه ی پر رنج صدها مشکل است / شاه دل کیش هوسها میشود / پای اسب آرزوها در گل است / فیل بخت ما عجب کج میرود / در سر ما بس خیالی باطل است / ما نسنجیده پی سرباز او / غافل از این که او حریفی قابل است / مهره های عمر من نیمش برفت / مهره های او تمامش کامل است / ... !
دریا اگر سلام نگوید، نماندنی ست!
در ذهن هر کلام،
اگر رد پای عشق راهی نبرده است،
کتابی نخواندنی ست!
و شایسته این نیست که باران ببارد
و در پیشوازش دل من نباشد!
و شایستته این نیست که در کرت های محبت
دلم را به دامن نریزم، دلم را نپاشم!
چرا خواب باشم؟؟
ببخشای بر من
اگر بر فراز صنوبر
تقلای روشنگر ریشه ها را ندیدم!
ببخشای بر من
اگر زخم بال کبوتر به کتفم نرویید!
چرا خواب باشم؟
عبور کدامین افق، وسعت انتظار مرا مژده آورد،
و هنگامه ی عشق را از دل من خبر داد؟
کجا بودم ای عشق؟
چرا چتر بر سر گرفتم؟
چرا ریشه های عطشناک احساس خود را به باران نگفتم؟
چرا آسمان را ننوشیدم و تشنه ماندم؟
ببخشای ای عشق!
ببخشای بر من
اگر ارغوان را نفهمیده چیدم!
اگر روی لبخند یک بوته آتش کشیدم!
اگر سنگ را دیدم اما،
در آیین احساس و آواز گنجشک
نفس های سبزینه را حس نکردم!
اگرماشه را دیدم اما
هراس نگاه نفسگیر آهو به چشمم نیامد!
بخشای بر من
که هرگز ندیدم نگاه نسیمی مرا بشکفاند
و شعر شگرف شهابی به اوجم کشاند!
و هرگز نرفتم که خود را به دریا بگویم،
و از باور ریشه ی مهربانی برویم!
کجا بودم ای عشق؟
چرا روشنی را ندیدم؟
چرا روشنی بود و من لال بودم؟
چرا تاول دست یک کودک روستایی دلم را نلرزاند؟
چرا کوچه ی رنج سرشار یک شهر
در شعر من بی طرف ماند؟
چرا در شب یک حضور و حماسه
که مردی به اندازه ی آسمان گسترش یافت،
دل کودکی را ندیدم که از شاخه افتاد؟
و چشم زنی را که در حجله ی هق هقی تلخ،
جوشید و پیوست با خون خورشید!
ببخشای ای عشق،
ببخشای بر من
اگر ریشه در خویش بستم،
و ماندم،
و خود را شکستم،
و هرگز نرفتم
که در فرصتی خط شکن باور زندگی را بفهمم،
و هرگز نرفتم
که یک حجله بر پا کنم،
بر سر کوچه ی زندگانی،
و بر آب خورشید بنشانم عکس دلم را!
تو را دیدم ای عشق،
و دیگر زمین آسمانی ست!
و شایسته این نیست
که در بهت بیهودگی ها بمانم!
تو را دیدم ای عشق
و آموختم از تو آغاز خود را!
نگاه تو کا[!]ت!
من آموختم ریشه ی رویش باغ ها را،
و باران خورشید ها را.
موسیقی سنتی ایران
آهنگساز:سعید فرجپوری
خواننده:همایون شجریان
نوازنده قیچک:رضا آبایی
نوازنده تنبک:پژمان حدادی
من طربم طرب منم زهره زند نوای من
عشق میان عاشقان شیوه کند برای من
ناز مرا به جان کشد بر رخ من نشان کشد
چرخ فلک حسد برد ز آنچه کند به جای من
پیر کنون ز دست شد سخت خراب و مست شد
نیست در آن صفت که او گوید نکتههای من...
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 8 ساعت و 20 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن