✔ عـلـ[بابا]ــی
آتش آن نیست که بر شعله ی او خندد شمع / آتش آن است که در خرمن پروانه زدند / کس چو «حافظ» نگشود از رخ اندیشه نقاب / تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
همیشه آنچه میبینیم، همانی نیست که واقعا اتفاق میافتد ... این تصویر یکی از برندگان مسابقه خطاهای بصری سال 2012 است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تهران در سال ۱۸۹۵، اثر نقاش روس ... ! (پاول یاکوولویچ)
✔ عـلـ[بابا]ــی
اول شوخی بلطف بنواخت مرا / در قید وفا اسیر خود ساخت مرا / چون دید که نور چشم خود ساختمش / رنجید و چو اشک از نظر انداخت مرا / ... ! ( تابلو خط \ قرن شانزدهم میلادی \به خط میرعماد )
✔ عـلـ[بابا]ــی
هر راست ... نشاید گفت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
از آمدن و رفتن ما سودی کو / وز تار امید عمر ما پودی کو / چندین سروپای نازنینان جهان / میسوزد و خاک میشود ،دودی کو / ؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
عــکـس بـرگـزیـده روز ... از نـگاه مـجـلـه نشنال جئوگرافیک ... ! (Kayaker, Outlet Falls)
✔ عـلـ[بابا]ــی
نقطهی عشق ،دل گوشه نشینان خون کرد ... همچو آن خال ،که بر عارضِ جانانه زدند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
لعنت بر دهانی که ... بی موقع باز شود ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 9 ساعت و 8 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن