✔ عـلـ[بابا]ــی
امید زیستنم، دیدن دوباره ی توست / قرار بخش دلم، تاب گاهواره ی توست / تو ای شکوفه ی ایام آرزومندی / بمان که دیده ی من روشن از نظاره ی توست / ... ! (نادرنادرپور)
✔ عـلـ[بابا]ــی
بسیار سفر باید تا پخته شود خامی ... صوفی نشود صافی تا درنکشد جامی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دست اگر کوتاه باشد آرزویی می کنیم / زلف مشکین ترا از دور بویی می کنیم / طاعت ما نیست غیر از شستن دست از جهان / گر نماز از ما نمی آید وضویی می کنیم / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
الهی به مستان جام شهود / به عقل آفرینان بزم وجود / به آنانکه بی باده مست آمدند / ننوشیده مِی، مِی پرست آمدند / به ساغر کشان شراب ازل / به مِی خوارگان مِی لَم یَزَل / به عشقی که شد از ازل آشکار / به حُسنی که شد عشق را پرده دار / دلم مجمر آتش طور کن / گِلم ساغر آب انگور کن / ... ! (رحیم معینی کرمانشاهی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
خودروی شخصی دکتر علی شریعتی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
چنان گرفته ترا بازوان پیچکی ام / که گویی از تو جدا نه ،که با تو من یکی ام / .../ نه آشنایی ام امروزی است با تو همین / که می شناسمت از خوابهای کودکی ام / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
/ شب که می رسد از کناره ها / گریه می کنم با ستاره ها / .../ ای لهیب غم آتشم مزن / خرمنم مسوز از شراره ها / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اهواز در یک شب بارانی ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 2 ساعت و 42 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن