✔ عـلـ[بابا]ــی
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست / بگشای لب که قند فراوانم آرزوست / ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر / کان چهره ی مشعشع تابانم آرزوست / ... ! (مولانا)
✔ عـلـ[بابا]ــی
کوچه ها یتیم ! خنده ها یتیم ! ماه و خورشید یتیم ! بی تو . . . مــــــادرم ،همه شعرهایم یتیم می شوند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
الهی سینه ای ده آتش افروز / در آن سینه، دلی و آن دل همه سوز / به راه این امید پیچ در پیچ / مرا لطف تو می باید دگر هیچ / ... ! (وحشی بافقی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
در دیده به جای خواب آب است مرا / زیرا که به دیدنت شتاب است مرا / گویند بخواب تا به خوابش بینی! / ای بی خبران چه جای خواب است مرا؟ / ... ! (ابوسعید ابوالخیر)
✔ عـلـ[بابا]ــی
جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال / شب فراق نخفتیم لاجرم ز خیال / تو بر کنار فراتی ندانی این معنی / به راه بادیه دانند قدر آب زلال / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
وقتی تو نیستی ... نه هست های ما چونان که بایدند ... نه باید ها ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
در شهربند مهر و وفا دلبری نماند / زیر کلاه عشق و حقیقت سری نماند / صاحبدلی چو نیست، چه سود از وجود دل؟ / آیینه گو مباش چو اسکندری نماند / عشق آن چنان گداخت تنم را که بعد مرگ / بر خاک مرقدم کف خاکستری نماند / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
هواپیمای بویینگ ۷۹۷ را دیده اید؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
نسخه 12 مرورگر فایرفاکس هم اکنون در دسترس ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 59 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن