✔ عـلـ[بابا]ــی
هیچ افسانه ای عجیبتر از حقیقت نیست ... ! ( شهید آوینی )
✔ عـلـ[بابا]ــی
مجو درستی عهد از جهان سست نهاد ... که این عجوزه عروس هزار داماد است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تو که گندم، تو که حوا، تو که شیطان منی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
مجسمه واژگون شده فردوسي بزرگ ... ! ( دانشگاه فردوسي مشهد )
✔ عـلـ[بابا]ــی
تفاوت را احساس کنید ... ! شاعر اصفهانی : بدنبالت میام هر جا که باشی ... شاعر شیرازی: سر راهت نشینم تا بیایی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
باز كن پنجره، باز آمده ام ... من پس از رفتنها، رفتنها ،با چه شور و چه شتاب ... در دلم شوق تو ،اكنون به نیاز آمده ام ... ! (حمیدمصدق)
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست / گر امید وصل باشد همچنان دشوار نیست / خلق را بیدار باید بود از آب چشم من / وین عجب کان وقت میگریم که کس بیدار نیست / ... ! (سعدی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
کاش دنیــــــا برعکس بود ... آدمها عاشق نمی شدند ، عاشقها آدم می شدند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
چقــدر باید بگذرد؟ ... تا مـن در مـرور خـاطراتم ... وقتی از کنار تــو رد می شوم. تنـــم نلــرزد ... بغضــم نگیــرد ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 1 ساعت قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن