✔ عـلـ[بابا]ــی
انسان ؛ حر[!]ت زده می شود، خوانده می شود، ترانه می شود، به یاد می ماند … و گاهی ناله ایست که تنها خاک، خوب می فهمدش … !
✔ عـلـ[بابا]ــی
من خسته نیستم ... دیریست خستگیام تعویض گشته است به درهمشکستگی ... من خسته نیستم ،درهمشکستهام ... این خود امید بزرگی نیست؟ ! ... / [نصرت رحمانی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
تو نیستی ... که ببینی !... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
نردبامی که به اندازه دلتنگی من قد بکشد ... پشت دیوار کسی یافت نشد ... تکیه بر حسرت خود خواهم زد ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
من و تو میدانیم کز پی هر تقدیر ، حکمتی می آید ... من و فرسایش دل ، تو و تصمیم و مکان ، ما و تقدیر و زمان ... چه شود آخرِ دلتنگیها ! خدا می داند ! . . . /
✔ عـلـ[بابا]ــی
زندگی وقت کمی بود و نمیدانستیم / همه ی عمر دمی بود و نمیدانستیم / حسرت رد شدن ثانیه های کوچک / فرصت مغتنمی بود و نمیدانستیم / تشنه لب، عمر بسر رفت و به قول سهراب / آب در یک قدمی بود و نمیدانستیم / ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر / زار و بیمار غمم ،راحت جانی به من آر / قلب بیحاصل ما را بزن اکسیر مراد / یعنی از خاک در دوست نشانی به من آر / ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
●▬ஜ۩۩ஜ▬● { أَلاَبِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ } ●▬ஜ۩۩ஜ▬●
✔ عـلـ[بابا]ــی
انگشتم را که به لب می گزم یعنی حرف هایی هست برای دوختن پیراهن بلند پچ پچ هایمان ... اما اندازه اش را که بگیری به گره ای کور می رسی که در آن واژه و هجا جمله هایی لال می شوند ... و در نخ سکوتم که می روند انگشتم را به لب هایم می دوزند! ... چقدر بوی خون می آید ... ! [از دوروییها]
✔ عـلـ[بابا]ــی
هنوز آنقدر ضعیف نشده ام که خطرِ ریزشِ این کـوه را جار بزنم ... اما تــــو حوالیِ من که می رسی ... احتیاط کن ... ! [لطفاً] /
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 23 روز و 22 ساعت و 9 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن