✔ عـلـ[بابا]ــی
او چو در من مُرد ،ناگه هر چه بود ،در نگاهم حالتی دیگر گرفت ... گوئیا شب با دو دست سرد خویش ،روح بیتاب مرا در بر گرفت ... آه... آری... این منم... اما چه سود ،او که در من بود دیگر نیست نیست ... می خروشم زیر لب دیوانه وار ،او که در من بود آخر کیست؟ کیست؟ ... ! [فروغ فرخزاد]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Mausoleum of the First Qin Emperor by O. Louis Mazzatenta
✔ عـلـ[بابا]ــی
ضبط می کنیم 1-2-3 ... یه توپ دارم قلقلیه / سرخ و سفید و آبیه ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Torres del Paine National Park by Peter Essick
✔ عـلـ[بابا]ــی
Golden Gate Bridge, San Francisco by James A. Sugar
✔ عـلـ[بابا]ــی
گل زرد و گل زرد و گل زرد ... بیا با هم بنالیم از سر درد ... عنان تا در کف نامردمان است ... ستم با مرد خواهد کرد نامرد ... ! [هوشنگ ابتهاج]
✔ عـلـ[بابا]ــی
درزندگی بی هدف نباشید ... چون ؛انسان های بی هدف مجبورند ... تمام عمر برای انسان های هدفمند کار کنند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
درخت را به نام برگ ... بهار را به نام گل ... ستاره را به نام نور ... کوه را به نام سنگ ... دل شکفته ی مرا به نام عشق ... عشق را به نام درد ... و مرا به نام کوچکم صدا بزن ... ! [عمران صلاحی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Roman Ruins, Tyre by Bethune Carmichael
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 24 روز و 23 ساعت و 13 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن