✔ عـلـ[بابا]ــی
شور ،هیجان ،نشاط ،باور عشق نیز، با وجود تو بود ... توفان آمد ،همه گریختند ... تنها اندک نشاطی ماند آن هم ، اگر تو بمانی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دل من باز هوای دگری می طلبد ... و اندر آن گرمی گفتار دگر می طلبد ... اگر از گفته او ، باز بیابم جانی ... من ندانم که ، چه ماند ز نیازم باقی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
راه نبود ، جز آنچه در پیش است ... جستجو کن هر آنچه در خویش است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ناموس عشق و رونق عشاق می برند ... عیب جوان و سرزنش پیر می کنند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش / و از شما پنهان نشاید کرد سر می فروش ... گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع / سخت میگردد جهان بر مردمان سختکوش ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تا باد هست خواهم لرزید ... و تا عشق هست خواهم ورزید ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
به پائیز مینگرم ... به درخت افرا ،که النگوهای زردش را تکان میدهد ... و درپيراهن نارنجي خيس اش مي رقصد ،چون دختران کولي قصه ها ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اداره راهنمایی رانندگی قزوین : جهت امنیت بیشتر سرنشینان جلو ،بستن کمربند ایمنی برای سرنشینان عقب الزامی است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
میگن با مناجات جمله بساز ... میگه: مونا جاتو انداختم بیا بخواب ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
كاش می شد هر چه هست ،بر دفتر خوبی نوشت ... كاش میشد از قلمهایی كهبر عالم رواست ... با محبت, با وفا, با مهربانیها نوشت ... كاش دلها از ازل ممهور حسرتها نبود ... كاین همه ایكاشها بر دفتردلها نوشت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بکن حرف مرا باور ... نیابی از من عاشق تر ... نمی ترسم من از اغراق ... گذشته آب از سرم دیگر ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 10 ساعت و 3 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن