✔ عـلـ[بابا]ــی
یه حرفهایی همیشه هست ... که از عمق نگاه پیداست ... از اون حرف های تلخی که ... مثل شعر فروغ زیباست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
نور جان در ظلمت آباد بدن گم کرده ام ... آه ازين يوسف که من در پيرهن گم کرده ام ... چون نم اشکی که از مژگان فرو ريزد به خاک ... خويش را در نقش پای خويشتن گم کرده ام ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
زحمت چه می کشی پی درمان ما طبیب ... ما به نمی شویم و تو بدنام می شوی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
من درد تو را زدست آسان ندهم ... دل برنکنم زدوست تا جان ندهم ... از دوست به یادگار دردی دارم ... کان درد به صدهزار درمان ندهم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
در دیده به جای خواب آب است مرا ... زیرا که به دیدنت شتاب است مرا ... گویند بخواب تا بهخوابش بینی ... ای بی خبران چه جای خواب است مرا؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بر من در وصل بسته میدارد دوست ... دل را به جفا شکسته میدارد دوست ... زین پس من و دل شکستگی بردر دوست ... چون دوست دل شکسته میدارد دوست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دعای کاربران قبل از ورود به اینترنت در ایران ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بازآی که تا به خود نیازم بینی ... بیداری شبهای درازم بینی ... نی نی غلطم که خود خیال تو مرا ... کی زنده گذاردم که بازم بینی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای زندگی تن و توانم همه تو ... جانی و دلی، ای دل و جانم همه تو ... تو هستی من شدی، ازآنی همه من ... من نیست شدم در تو، از آنم همه تو ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بیا که بی تو به جان آمدم ز تنهایی ... نماند صبر و مرا بیش از این شکیبایی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بوَد آیا که خرامان ز دَرَم بازآیی ... گره از کار فروبسته ما بگشایی ... نظری کن که به جان آمدم از دلتنگی ... گذری کن که خیالی شدم از تنهایی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
شرط عشق است که از دوست شکایت نکنند ... لیکن از شوق حکایت به زبان می آید ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ما خلوتِ رخوت زدهی مردابیم ... تصویر سرابِ تشنگی در آبیم ... عالم کفنی به وسعتِ بی خبری ست ... ای خواب ، تو بیداری و ما در خوابیم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
خاموش به کوی روشن ماه برو ... تا خلوت عارفان آگاه برو ... حیران تماشای رسیدن ها باش ... بی چشم ببین و بی قدم راه برو ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 11 ساعت و 55 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن