دیشب نشسه بودم داشتم دعا میخوندم یکم گذشت دیدم پام سنگین شد...نیگا کردم دیدم ی کوشولو ناز خوسیده رو پام....بعدش گفتم یا خدا ای کجا بود...ی نیم ساعت گذشت عین خرس گریزلی خوسیده بود....گفتم الان پا نشه ب من بگه بابا دیگه هیچی یکم چشاشو مالوند بیدار شد منو دید نیقش تا بیخ گوشش باز شد یهو تغیر قیافه داد عین چی گریه میکرد ک بابا من کووو منم گفتم چ کنم حالا...بغلی گیر داده بود ک بچرو ببر پیش باباش...باباش بعد چند مین اومد گف وای مرسی چجوری خابونده بودیش من از دور دیدم من در کل این اتفاقات فقط نیگا میکردم
دیشب مامانم بهم گفت برو اداره پست ببین گواهی نامه ات اومده من:بگیرم بابا ماشین نمیده بابام: چرا ندم وقتی میبنم پسرم به فکر باباشهصبح زودتر از خوابش میزنه میره مینی بوس سوار میشه تا کرایه کمتر بده اینکه میبینم دنبال رفیق بازی نیست کسی ازش پیشم شکایت نیومده دنبال دخترا مردم نیست اهل خلاف نیست وقتی میبنم آدمه چرا بهش ندم بعد فقط این موهات من بدم میاد مثلا این اخریه نمیگفت نمیشد ولی خدایش این اولین باری بود اینا از بابام شنیدم