.:. بعد از دو ساعت پیاده روی .:.
ملت واستادن و دارن به خط قرمزی که جلوشون روی زمین و دورتادور قلعه کشیده شده نگاه می کنن ، با قلعه فاصله کمی دارن .
عمو علی: من اصلا نسبت به این خط قرمزه حس خوبی ندارم !
فرهاد رو به رضا : مطمئنین میتونیم از این خط قرمز رد بشیم ؟
رضا: قائدتا باید بتونیم ، من همه توطئه ها رو خنثی کردم .
ملت آروم و با احتیاط از خط قرمز رد می شن . هیچ اتفاقی نمی افته .
رضا با خوشحالی : عالیه ! از خط قرمز که خفن ترین طلسمی امنیتی بود هم گذشتیم ، البته من طلسم رو خنثی کردم ... پیش به سوی قلعه خصوصی مدیران .
در همین لحظه سکوت شکسته و صدای قار قار کلاغی شنیده میشه، کلاغه سیزده بار قار قار میکنه !
رضا: دقت کردین ؟ کلاغه 13 بار قار قار کرد ، دقیقا 13 بار ! 13 یه عدد ارزشیه ، به نظر من این یه علامته !
به دوردست ها خیره میشه ، لحن صداش عوض میشه و میگه : معنیش اینه که همه ما به زودی خواهیم مُرد !!!
ملت : هـِـ ه ؟! ( زمین زرد میشه ! )
کتی : چیزی نیست بچه ها ! پروفسور یکم شوخ طبع هستن !
.:. دقایقی بعد ، جلوی در قلعه خصوصی مدیران .:.
ملت جلوی قلعه بزرگ و سیاه رنگ وخفن واستادن ، غیر از اونا هیچ موجود زنده ای اون دور و ور نیست .
رضا میره جلو و دستگیره در رو میچرخونه ، در قفله .
فرهاد درحالی که جلو میاد : بذارینش به عهده من ! من استادِ قفل گشایی اَم، می دونم چه جوری عمل کنم .
بعد سنجاق قفلی از تو جیبش در میاره و درُ باز میکنه !
آرمین: ینی هیچ کدوممون این روش رو بلد نبودیم دیگه ؟!
ملت وارد قلعه مخوف مدیران میشن ، در همین لحظه بادی می وزه و در با صدای بلندی بسته میشه . همه جا کاملا تاریک میشه ...
ملت :
چند لحظه بعد ملت با چراغ قوه های روشن شده در راهرویی راه میرن که تهش معلوم نیست .
کنار دیوار سمت چپ ده دوازده تا موتور قرار گرفته .
رضا : این موتورها اسمش تندره ! مدیران برای رفت و آمد از اینا استفاده می کنن .
آرمین: حتما خیلی هم خفنه !
رضا: اتفاقا نه ... موتورِ موتور براوو که مال شونصد سال پیشه رو گذاشتن روی بدنه هیوندا و شده تندر!!!
ملت : آووو !
کمی که جلوتر میرن ، حسین با وحشت میگه: هههههه ! اون تابلوئه بهم چشمک زد ! به جون مادرم راس میگم !
ملت برمی گردن و به تابلوای ک آواتار ِ #پارسیما دَرِش بود نگاه می کنن که بسیار معصومانه و مظلومانه ! به دیوار چسبونده شده و هیچ حرکتی هم نمی کنه .
رضا : تو دمبالر ِ خودمون یعضی آواتارا با لب ُ لوچه آدم بازی میکنن ! تازه اینم مثل این که یه تابلو بوقیه ، هیچ حرکتی نداره ...بعدشم اگه چشمک هم بهت زده باشه انقدر باید بترسی ؟ مگه من صبح تا شب بهت چشمک میزنم تو این کارا رو میکنی ؟!
حوسی : خودم دیدم !
عمو علی: توهم زدی باب .
حوسی : خودم دیدم !
ملت همچنان جلوتر میرن تا بالاخره به انتهای راهرو می رسن ، دری در انتهای راهرو قرار داره و کنارش هم اسکلت ایستاده ای قرار داره .
فرهاد مجدد در رو باز میکنه و تالار عظیمی با شونصد تا در جلوشون نمایان میشه .
ملت میرن تو، حسین آخرین نفری بود که وارد تالار میشه که یهو از جا میپره و با وحشت داد میزنه : اون اسکلته که کنار در بود، یه علامت بی تربیتی بهم نشون داد !!! خودم دیدم !
رضا میاد جلو و میگه : چیزی نیست پسرم ، دیشب حتما کم خوابی داشتی !
حسین : خودم دیدم ! این جا مشکوکه ، ما نفرین شده ایم ! ما قراره که این جا بمیریم !!! کاش انقدر همه استادا رو دستمال کاری نمی کردم تا منو انتخاب کنن برای این اردوی بوقی !!! من میخوام برگردم !
آرمین درحالی که به اطرافش نگاه میکنه : این جا کهn تا در هست ! کدومو باید بریم ؟
رضا : مهم اینه که یه بازدیدی از این جا داشته باشیم ، شاید اصلا وقت نشه کل این جا رو بگردیم ، اول اون جا رو بریم . ( به یه دری اشاره میکنه .)
ملت به سمت همون در حرکت میکنن ، رضا درو باز میکنه . دوربین قفسی رو نشون میده که توش مردی با هیبتی گولاخ روی زمین نشسته .
ملت : وحــــــــید ؟!
رضا : آره خودشه ، مدیران علاوه بر این که این جا زندانیش کردن یه ویروسی هم روش گذاشتن ، اگه هر وقت وحید بگه " بیل" تبدیل به کثیف ترین وبوقی ترین موجود دنیا میشه که باید تو کثیف ترین و بوقی ترین مکان دنیا زندگی کنه و دارای عمر جاویدان میشه و تا ابد اون وضع رو باید تحمل کنه !
بهرام: چه هولناک !
مصطفی: خب اگه یه وقت مجبور شد بگه بیل باید چی بگه ؟
رضا : به جای بیل میگه *** !
حوسی : خودم دیدم !
وحید سقآلی سرشو میاره بالا و به 10 نفری که جلوی قفسش جمع شده بودن نگاه میکنه .
وحید با عصبانیت میگه : چیه ؟ چی میخواین ؟ چرا این جوری نگاه میکنین ؟ آدم ندیدین ؟! رضا بوقی ! اطلاعاتت چقدر زیاده دهنت سرویس ! از کجا فهمیدی من هر وقت بخوام بگم *** باید بگم *** ؟ هوم ؟ یادش به خیر اون قدیما ! تو علی آباد ِ کتول بودم ، یه *** دراز داشتم زمین رو می کندم باهاش تا گنج پیدا کنم ، خیلی هم *** خوبی بود ، هر کی ***م رو می دید می گفت دمت گرم چقدر سر ***ت تیزه ! تا فرو می کنی تو زمین همین جوری فرو میره توش ! یادش به خیر ! البته من همیشه سر ***م رو خیس میکردم و بعد فرو می کردم تو زمین ، این طوری باعث میشد که زمین خاکی تبدیل به گل بشه و ***م راحت تر توش فرو بره ! جاتون خالی ! یه بار همین جوری داشتم می کندم زمین رو که یهویی به جسد مومیایی شده ی فرعون رسیدم با کلی طلا و جواهر و اینا ! بعد هم رفتم با پولی که بدست آورده بودم مخاطب رو گرفتم !
عموعلی با شنیدن دیالوگ وحید ، ناگهان یاد دیشب میفته !
فلش بک ، دیشب
(سانسور-شد!)
پایان فلش بک!!!
آنا که یه دفترچه گرفته دستش و داره هر چی که رضا رو میگه رو توش یادداشت میکنه میگه : پروف ، مدیران به وحید غذا میدن؟
رضا : اون طلسم شده ، غذای معمولی نمیخوره ، اون از ارواح تغزیه میکنه ، هر روحی که میخوره حدود یکی دو ماه سرپا نگهش میداره ، همیشه هم یه ارواحی گیر میاره به هرحال ، بعضی موقع ها روح یه موجود جادویی گیرش میاد و بعضی موقع ها هم روح کاربرایی که این جا می میرن گیر میاره و میخوره ، اون میتونه ارواح رو از فاصله سی متری شکار کنه و بخوره ! میگن که یکی دو بار حتی سعی کرده #نیمــا رو بخوره !
مصطفی با تعجب : ارواح رو از فاصله 30متری شکار میکنه ومیخوره ؟! پس الان ممکنه ک...
احمد : عموعلی کجاست ؟
حسین در حالی که به وحید اشاره میکنه: اون عموعلیُ خورد! خودش خورد! خودم دیدم!
وحید با خوشحالی : خیلی خوب شد که اومدین این جا ! دلی از عذا در آوردم ! یه چند وقتی بود که همش روح های ریزه میزه گیرم میومد !
فرهاد رو به دامبل: چرا هیچ کاری نمی کنین ؟
رضا با ناراحتی: اون رفته دیگه ، کاری نمیشه کرد ... بیاین خوش بین باشیم ! اون یه روح بود ! حالا هم به آرامش رسیده !
ملت : آره ایول ، چقدر خوب شد ! هم وحید سیر شد و هم عموعلی به آرامش رسید !!
رضا: باور کنین ... همین الان من روح عموعلی رو دیدم ، درحالی که یه چنگ تو دستش بود و یه حلقه نور هم بالای سرش بود به سمت آسمون پرواز می کرد ! " "
و به این ترتیب همگی خوشحال و خندون دوباره به تالار بزرگِ برمیگردن !
آناهیتا: تا الان که خیلی اردوی خوبی بود ! اوه پروفسور رضا شما چقدر خوبین ! چقدر مهربونین ! من هیچ وقت استادی به خوبی شما نداشتم !
مصطفی : حالا کدوم در رو بریم ؟
رضا به در دیگه ای اشاره میکنه و میگه : اونو بریم ببینیم به کجا میرسیم .
ملت میرن تو در و بعدش با تابوت ایستاده ای که به دیوار تکیه داده شده مواجه میشن ، دوربین زوم میکنه روی نوشته ای که روی تابوته : #نیمــا-جنگل.
آرمین با تعجب : نیما ؟! یعنی نیما مرده ؟ یعنی الان روحشه که داره نظارت میکنه ؟
رضا : فکر نمیکنم این طوری باشه ، ششمین جد جنگلی ها اسمش نیما بوده ، این تابوت احتمالا متعلق به اونه .
و بعد رضا شروع میکنه به توضیح زندگینامه جد نیما و آنا هم به سرعت داره حرف های رضارُ تو دفترچه ش یادداشت میکنه .
حوسی : اِ ! دیدین ؟ در تابوته تکون خورد !
ملت : اییییییش ! حواسمون از صحبت های پروفسور پرت شد !
کاربرهای نمونه ی دنبالر که شدیدا به درس اهمیت میدن به حوسی چشم غره ای میرن و بعد دوباره به رضا خیره میشن !
رضا : خب... تا این جا گفتم که نیما کارمند وزارتخونه شد و با چندرغاز خرج اجاره و زن و 6 تا بچه ش رو می داد ، نیما زندگی سختی داشت اما همیشه زنش بهش روحیه میداد و اون هم به زندگی امیدوار می شد !.. اما نیما یه روز متوجه خیانت زنش بهش شد ، بعله ! زن نیما مَرد بود !!!!!! یه شب کاملا برحسب تصادف! نیما متوجه این موضوع شد و بعدش همسرش بهم گفت که فکر کردم میدونی و اینا ! نیما پوست همسرش رو زنده زنده کند و بعدش گذاشتش تو فریزر و تا 20 روز خودش و بچه هاش از گوشتش استفاده کردن !
حوسی : خودم دیدم !
آناهیتا همون طور که داره یادداشت میکنه : ببخشید پروفسور ، یه تیکه از حرفاتون رو خوب نفهمیدم ، گفتین در چه تاریخی برای اولین بار پاشو تو دنبالر گذاشت؟
رضا: در دستِ بررسیه !
ناگهان ملت میخکوب میشن و به تابوت خیره میشن ، رضا همچنان درحال صحبته ، آهنگ دلهره آوری پخش میشه .
در تابوت به آرامی باز میشه و فردی مومیایی شده از توش میاد بیرون ، رضا پشتشو کرده به تابوت همچنان در حال توضیح دادنه ، ریتم آهنگ تند تر میشه .
ملت همچنان میخکوب شدن ، مومیایی از تو تابوت درمیاد و آروم آروم ازپشت به رضا نزدیک میشه ( رضا همچنان مشغول توضیحه ) و همین طور نزدیک و نزدیک تر میشه تا بالاخره خودشو میچسبونه به رضا !!
دامبل : آی !
ملت :
دوربین مومیایی رو نشون میده که اومده از پشت گردن رضا و چسبیده و قصد خفه کردنشو داره . ( آیی که رضاگفت به خاطر درد و ترس ناشی از حمله مومیایی بود و هیچ دلیل خارج از چارچوبی نداشت !
.:. پــایــــان ِ فصـــل ِ اول .:.
پ.ن1: از صبوری شما در خواندن پست ممنون!
پ.ن2: انتقاد و پیشنهاد خصوصی شود!
@عمو علی (مظلوم و آرام سایت) خواهم ز خدا خسته و درمانده نباشی / محبوب خدا باشی و شرمنده نباشی/ ای دوست الهی در این عالم هستی / سرزنده بمانی و سرافکنده نباشی
مگه اون داستانو نخوندی ...
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 19 ساعت و 34 دقيقه قبلها ؟

13 سال و 11 ماه و 7 روز و 19 ساعت و 32 دقيقه قبلشرلوک هولمز برای چی ...؟

13 سال و 11 ماه و 7 روز و 19 ساعت و 26 دقيقه قبلاینم لینک :

13 سال و 11 ماه و 7 روز و 19 ساعت و 12 دقيقه قبلنگفتی شرلوک برای چیه ؟

13 سال و 11 ماه و 6 روز و 22 ساعت و 48 دقيقه قبل