دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

«-(¯` فصلِ اول / قسمتِ اولِ داستانِ از ´¯)-» .:. متنِ داستان همواره در دیـــدگـــاهِ ها زده خواهد شد .:.

1391/07/22 - 13:35 در خــوابگاهِ مختلطـ
10 ديدگاه
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿

دوربین شدیدا زوم کرده روی مگسی که داره تو هوا پرواز می کنه و واسه خودش وز وز میکنه ، مگس کل صفحه رو در بر گرفته .
ناگهان مگس کشی به مگس میخوره و مگس روی دیوار سفیدی آش و لاش میشه .

اسامی بازیگران با رنگ سفید روی لاشه مگس به نمایش درمیاد :

رضــا @reza-p / کــتی @✔کتــ☾ــے ...
فـرهاد @✘ farHad ✘ / عمو علی @عمو علی (مظلوم و آرام سایت)
احمد رضـا @днᄊαÐя£zα / آناهیـــتا @آناهیتا
بهــرام ریشو @Bahramمحمدم / مصطفـی @mosta
حســین @حسین / وحیــد @۩۞۩وحید۩۞۩
آرمیــن @آرمین│a℞ℳ iℕ / نیمــا @Jangal
پارسیما @LiSbeth
و صــــــدها کاربــر در نقش های چند ثانیه ای !

عده ای دور یه سفره نشستن و دارن غذا میخورن و 4- 5 تا مگس هم دور و ورشون هستن و مرتبا میان روی اعصاب ملت دور سفره .
اسامی جمعی از دست اندرکاران نمایش داده میشه :
مدیر فیلمبرداری : دااداا @داداِ جوجو
صدا بردار : مهـدی @☫ ᙓ ᕼ ᖙ ᓰ ♏ ☫
طراح دکور و صحنه : کیـــانا @❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
تدوین : نگـــین @آلبالو خانومیツ

مگسی یه گیتار تو سایز خودش گرفته دستش و داره میزنه و میخونه و چند تا مگس مونث هم دارن با علاقه بهش نگاه می کنن .

کنترل سکانس های بی ناموسی فیلم ! : رضـآ @reza
مشاور اعظم ! : استیون اسپیلبرگ
تهیه کننده : متاسفانه کسی حاضر نشد تهیه کنندگی این فیلم را به عهده بگیرد !
موسیقی : موزیک متن اَره 5 !
و با تشکر از همه عزیزان و جیگرانی که ما را درساخت این فیلم یاری کردند!

دو تا مگس توی هوا به هم چسبیدن و دارن به هم لاو میدن و از هم لاو می گیرن . ( یه چیزی تو مایه های همون راز و نیاز عاشقانه و اینا !!!)

نویسنده و کارگردان : جـوجـ ه فنـچِ متفکـر

13 سال و 11 ماه و 7 روز و 9 ساعت و 2 دقيقه قبل
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿

.:. مدرسه ی علوم و فنونِ دنبالیسم ! .:.
ــ آقا اجازه ! اینا به ما میگن خر !
دوربین دو تا پسربچه رو نشون میده که توی راهرو دست به یخه شدن .
که داشت همینجوری بوق چرخ می زد واسه خودش ، وایمیسته و به دو پسر بچه نگاه میکنه و میگه: بچه ها با هم دعوا نکنین ! امروز میخوام یه خبر خیلی خوب بهتون بدم که کف همتون می بره ! امروز باید همه خوشحال باشین ! روی همو ببوسین و با هم آشتی کنین !! و بعد رضا پسربچه ها رو نوازش ! میکنه و از اونا دور میشه .

دوربین حرکت میکنه و در سمت دیگه جمعی از کاربرهای منفی 15 سال که به تازگی همسرشون رو از دست دادنُ نشون میده که دور هم جمع شدن و دارن غیبت رضا رو می کنن و فحش خار مادر بهش میدن !!

یکی از پسرای سیفیت میفیت : خیلی آدم هیزیه ! چند تا پسر خوشگل تازه وارد رو تو نظرش داره و همیشه و همه جا بهشون خیره میشه ، بوقیِ بی حیای عوضی ! خجالت هم نمیکشه .
یکی دیگه از پسرای سیفیت میفیت : هر جا منو می بینه بهم متلک میندازه !!! یه بار ساعت دوازده بود وداشتم بر می گشتم به خوابگاه که پروفسور رضا رو دیدم ، اونم یه چشمک بهم زد و گفت عزیزم برسونمت !!! واقعا که ! انگار خودش برادر و پدر نداره ! ( بر وزن خودش خواهر و مادر نداره . )
یکی از دختر بچه ها : اون طور که من شنیدم و دیدم ، رضا رفتار خیلی سردی با دختر ها داره ، حتی جواب سلامشون هم به زور میده!... یکی دیگه از دخترها : یه جورایی نقطه مقابل رضا اِ ! کتی رو هربار می بینم کلی بهم اصرار میکنه که بیام پیشش واسه کلاس خصوصی و این که من از نظر درسی خیلی ضعیفم و به این کلاسا نیاز دارم و اینا ، البته به چندین و چند دختر دیگه این پیشنهاد رو داده ، واقعا که ! همه این جا فساد اخلاقی دارن !

در همین لحظه پروف رضا وارد کادر میشه .
رضا : به جای این که این جا وایستین و به استاد های بدبختتون فحش بدین برین توی تالارِ عمومی ، امروز تصمیم گرفتیم به جای این که هر روز بهتون آبگوشت و سالاد و تخم مرغ و نون پیاز بدیم ، کباب کوبیده بدیم بهتون ! آره جیگر درست شنیدی ! کوییده با پلو و یه کره هم روش تا برین حالشو ببرین و و چاق و چله بشین و تپل مپل تر بشین و جیگر تر بشین! . البته باید بگم که به خاطر بوقی بودن بیش از حد کله سبزهای عزیز ما غذا به تعداد درست نشده و کم هست.حالا از ما گفتن بود ...

13 سال و 11 ماه و 7 روز و 9 ساعت و 2 دقيقه قبل
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿

.:. تــــالار عمـــومــــی .:.
دوربین رضا نشون میده که لباسی بیناموسی و رنگ وارنگی پوشیده و رو به روی همه ی کاربر ها واستاده ، همه مشتاقانه به رضا نگاه می کنن .

رضا: اهم اهم... خبر بسیار بسیار خوبی رو میخوام بهتون بدم ! هفته دیگه همین روز ، اتفاقی میفته که تا به حال توی تاریخ شونصد ماهه ی دنبالر سابقه نداشته !... بعله ، هفته بعد ما می ریم !

تالار پر از کف و سوت و دست و اینا میشه !
ــ ایول !
ــ میریم اردو ! باورت میشه ؟!
ــ من که اردو رو فقط تو فیلما دیده بودم !
ــ اصلا اردو چی هست ؟ اسم یه پسر سیفیت میفیته ؟ یعنی منظور از این که ما قراره بریم اردو یعنی باید بریم توی اون پسر سیفیت میفیته ؟!!!
چند دقه گذشت و بچه ها همین جوری داشتن با هم راجع به این اتفاق تاریخی ! صحبت می کردن .
صدای رضا دوباره بلند ش : اما باید بگم که تعداد محدودی از شما در حدود 6- 7 نفر میرن به این اردو، اساتید تو این 1هفته کاربرهای نمونه رو برای اردو انتخاب میکنن، نظر خود من هم در انتخاب کاربرهای نمونه نقش بسیار کلیدی ای داره ! مثلا چون من سابقه دارم ممکنه یهو همه تذکر گرفته های نمونه رو انتخاب کنم، یا اصلا بیام یه کار جالب تر و پرحاشیه تر از اون انجام بدم و فقط پسرای سیفیت میفیت رو وردارم با خودم ببرم تا اون جا دور هم باشیم و عشق و حال کنیم دورهم و ایول و اینا ... درضمن جایی که بچه ها رو برای اردو میبریم اونجا فعلا سورپرایزه اما بدونین که خیلی جای خفنیه!
چند دقه بعد حاضرین در حالی که به رضا فحش بیناموسی میدن از سرسرای عمومی خارج میشن ، تصویر تاریک میشه .
.:. فضای ِ سبز ِ جلوی ِ خوابگاه ، روز اردو .:.
روزی آفتابی و قشنگ ! صدای زن و شوهری که در حال جر و بحث کردن با هم هستن از دور شنیده میشه ، زنه مرتب فحش رکیک داخل چارچوب میده و مرده هم به زنش و همچنین مادرزنش تهمت های ناروا میزنه !!


: اساتید و مدیریتِ دنبالر پس از یک هفته دستمال ترین !...آمم، چیزه؛ نمونه ترین و کپی پیس بازترین رو برای اردو انتخاب کردن !
رضا مدیره مدرسه ، و کتی از اساتید ، به همراه هفت نفر از کاربران عبارتند از : ، ، # مصطفی ، ، بهرام ریشو، و (عمو این جا به عنوان یه روح خوب و بچه مثبت که در کنار بقیه درس میخونه آورده شده.) قراره که به اردو برن!

13 سال و 11 ماه و 7 روز و 9 ساعت و 2 دقيقه قبل
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿

رضا: همه جمع شین این جا ! هوی بهرام ، چه غلطی میکنی اون جا ؟ ول کن اون کبوتر بدبختو ! انقدر ( ) نکن ! کشتی بدبختو ... (دامبل دستاشو از دو طرف باز میکنه ) دستامو بگیرین ، همه با هم سیر ِالعرض می کنیم .
احمدرضا: اه ! چرا با مینی بوس نمی ریم ؟ من میخواستم با ملت آهنگ پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت رو بخونم!!!

! ( صدای غیب شدن ملت )

.:. یه جای خیلی مخوف و تاریک .:.
آسمان به طرز بسیار عجیب و مخوفی تاریکه ، هیچ صدایی به گوش نمیرسه ، ترس در هوا موج می زنه !
روی زمین ، این جا و اون جا اسکلت ها و جمجمه هایی دیده میشه .

احمد : پروفسور ! مگه اون موقع که تو محوطه بودیم هوا روشن نبود ؟ مگه 5 بعد از ظهر نبود ؟
آرمین : دلیلش مخوفیت بیش از حد این جاست .
مصطفی : بچه ها ! اون جا رو نگاه کنین ! اون ته ! یه قلعه سیاهی می بینم !
رضا : می ریم اون جا ، اون جا جاییه که اردوتون برگزار میشه ، یه بازدید هست ، البته غیر قانونیه این بازدید ما ولی خب....تا اون قلعه پیاده می ریم !
عمو علی : نمیتونیم آپارات کنیم ؟
رضا : نه ، طلسم ضد آپارات شدیدی این جا قرار داره ، هرچی از اون قلعه سیاه دورتر بشیم طلسم ضعیف ترمیشه ، البته با استفاده از قدرت های خارق العاده من تونستیم همین جا آپارات کنیم ، اگه من نبودم مجبور بودین از دروازه ورودی دنبالر تا این جا باید پیاده می اومدین !

کمی که جلوتر میرن ، کتی میپرسه : این جا به حصار های امنیتی بر نمی خوریم ؟
رضا: این ریش و پشمو ما تو آسیاب سیفیت نکردیم ! طلسم ها رو از بین بردم .
بهرام ریشو: اصلا داریم کجا می ریم ؟ این جا کجاست ؟
رضا : این جا هستش ، اونم قلعه خصوصی مدیرانه ! خیلی جای مخوفیه ! هر کسی تا به حال اونجا رفته دیگه برنگشته ! البته نترسید ! افراد انگشت شماری به اونجا رفتن که اون ها هم جزو قشر بوق خل جامعه بودن و برای همین نتونستن از اونجا بیرون بیان ، من باهاتونم ! هیچ اتفاقی نمیفته ! این افتخاریه برای شما که بتونین از اون جا دیدن کنین و بعد ها می تونین برای نوه هاتو تعریف کنین. ...خب سوال دیگه ای هست ؟
احمد : این قضیه کلاس های خصوصی شما از کجا شروع شد ؟ چه چیزی شما رو به این راه سوق داد ؟

13 سال و 11 ماه و 7 روز و 9 ساعت و 2 دقيقه قبل
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿

.:. رضا توی خاطراتش غرق میشه ! .:.
، سال ها پیش ، رضا
رضا کنار ننه باباش نشسته .
رضا: فردا باید برین واسم خواستگاری !
مامانِ رضا : قربون پسر گلم برم که بالاخره سر عقل اومده و میخواد زن بگیره ! چقدر دوست دارم تو رو توی لباس دومادی ببینم !
بابایِ رضا : خب آلبوس یه عکسی از این معشوقه ت داری به ما نشون بدی ببینیم چی کاره س ؟
رضا یه عکس از جیبش درمیاره و میده به باباش .
رضا : اسمش گلرت گریندل والده !
باباش : به به ! چه موهای بلوند پریشونی داره ! ای جااان !!!
ننه ش : اما...به نظرم ته ریش داره ... چقدر مشکوک !
رضا : خب پسره دیگه !
باباش با عصبانیت : چی ؟ از من میخوای برم خواستگاری یه ... دهنتو آب بکش ! این حرفا چیه دیگه ؟
رضا : اما ما همدیگه رو دوست داریم !! ما میخوایم که بقیه عمرمون رو در کنار هم دیگه زندگی ...
باباش داد میزنه :گمشو ! گمشو از خونه من برو بیرون !!! من پسر چشم سفید و پررو و بی حیا نمیخوام ! برو هر غلطی میخوای بکن ! برو هر بوقی میخوای بخور ! سی سال بچه تربیت کن و آخرش هم همین !... اما نه ، صبر کن نرو ! یه کاری باهات دارم...


رضا : بابام کلاس خصوصی واسم گذاشت و دو سه دور همه درس هام رو با هم مرور کردیم !!! و بعدش من ... اصلا به تو چه بچه ! برو با یویوت بازی کن ! بوقی !
احمد:

آنا ، بهرام ، نوید و حوسی کنار هم راه میرن و دارن غیبت رضا رو می کنن و بهش فحش میدن که کتی میاد توی جمعشون تا ارشادشون کنه !
کتی: بچه ها انقدر راجع به پروف حرف های بد نزنید ! باور کنید خیلی آدم احساسی و دوست داشتنی ای هستش ! وقتی خبر مرگ مایکل جکسون اون خوانندهِ اَجنبی رو شنید یه روز کامل تو اتاقش تنها نشسته بود و فقط گریه می کرد ! می گفت که واقعا حیف شد که مایکل مرد چون که اون فردی با اهداف و همچنین علایق مشترک با خودش بود ، مخصوصا از نظر علاقه ای که هر دوشون به پسرای سیفیت میفیت داشتن !!!( ) تا به حال ندیده بودم این طوری گریه کنه ...
آنا درحالی که داره اشکاشو پاک میکنه میگه : چقدر احساساتی ! اوه پروفسور

13 سال و 11 ماه و 7 روز و 9 ساعت و 2 دقيقه قبل
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿

.:. بعد از دو ساعت پیاده روی .:.
ملت واستادن و دارن به خط قرمزی که جلوشون روی زمین و دورتادور قلعه کشیده شده نگاه می کنن ، با قلعه فاصله کمی دارن .
عمو علی: من اصلا نسبت به این خط قرمزه حس خوبی ندارم !
فرهاد رو به رضا : مطمئنین میتونیم از این خط قرمز رد بشیم ؟
رضا: قائدتا باید بتونیم ، من همه توطئه ها رو خنثی کردم .

ملت آروم و با احتیاط از خط قرمز رد می شن . هیچ اتفاقی نمی افته .
رضا با خوشحالی : عالیه ! از خط قرمز که خفن ترین طلسمی امنیتی بود هم گذشتیم ، البته من طلسم رو خنثی کردم ... پیش به سوی قلعه خصوصی مدیران .

در همین لحظه سکوت شکسته و صدای قار قار کلاغی شنیده میشه، کلاغه سیزده بار قار قار میکنه !
رضا: دقت کردین ؟ کلاغه 13 بار قار قار کرد ، دقیقا 13 بار ! 13 یه عدد ارزشیه ، به نظر من این یه علامته !
به دوردست ها خیره میشه ، لحن صداش عوض میشه و میگه : معنیش اینه که همه ما به زودی خواهیم مُرد !!!
ملت : هـِـ ه ؟! ( زمین زرد میشه ! )
کتی : چیزی نیست بچه ها ! پروفسور یکم شوخ طبع هستن !

.:. دقایقی بعد ، جلوی در قلعه خصوصی مدیران .:.
ملت جلوی قلعه بزرگ و سیاه رنگ وخفن واستادن ، غیر از اونا هیچ موجود زنده ای اون دور و ور نیست .
رضا میره جلو و دستگیره در رو میچرخونه ، در قفله .
فرهاد درحالی که جلو میاد : بذارینش به عهده من ! من استادِ قفل گشایی اَم، می دونم چه جوری عمل کنم .
بعد سنجاق قفلی از تو جیبش در میاره و درُ باز میکنه !
آرمین: ینی هیچ کدوممون این روش رو بلد نبودیم دیگه ؟!

ملت وارد قلعه مخوف مدیران میشن ، در همین لحظه بادی می وزه و در با صدای بلندی بسته میشه . همه جا کاملا تاریک میشه ...
ملت :

چند لحظه بعد ملت با چراغ قوه های روشن شده در راهرویی راه میرن که تهش معلوم نیست .
کنار دیوار سمت چپ ده دوازده تا موتور قرار گرفته .
رضا : این موتورها اسمش تندره ! مدیران برای رفت و آمد از اینا استفاده می کنن .
آرمین: حتما خیلی هم خفنه !
رضا: اتفاقا نه ... موتورِ موتور براوو که مال شونصد سال پیشه رو گذاشتن روی بدنه هیوندا و شده تندر!!!
ملت : آووو !

13 سال و 11 ماه و 7 روز و 9 ساعت و 1 دقيقه قبل
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿

کمی که جلوتر میرن ، حسین با وحشت میگه: هههههه ! اون تابلوئه بهم چشمک زد ! به جون مادرم راس میگم !
ملت برمی گردن و به تابلوای ک آواتار ِ دَرِش بود نگاه می کنن که بسیار معصومانه و مظلومانه ! به دیوار چسبونده شده و هیچ حرکتی هم نمی کنه .
رضا : تو دمبالر ِ خودمون یعضی آواتارا با لب ُ لوچه آدم بازی میکنن ! تازه اینم مثل این که یه تابلو بوقیه ، هیچ حرکتی نداره ...بعدشم اگه چشمک هم بهت زده باشه انقدر باید بترسی ؟ مگه من صبح تا شب بهت چشمک میزنم تو این کارا رو میکنی ؟!
حوسی : خودم دیدم !
عمو علی: توهم زدی باب .
حوسی : خودم دیدم !
ملت همچنان جلوتر میرن تا بالاخره به انتهای راهرو می رسن ، دری در انتهای راهرو قرار داره و کنارش هم اسکلت ایستاده ای قرار داره .


فرهاد مجدد در رو باز میکنه و تالار عظیمی با شونصد تا در جلوشون نمایان میشه .
ملت میرن تو، حسین آخرین نفری بود که وارد تالار میشه که یهو از جا میپره و با وحشت داد میزنه : اون اسکلته که کنار در بود، یه علامت بی تربیتی بهم نشون داد !!! خودم دیدم !
رضا میاد جلو و میگه : چیزی نیست پسرم ، دیشب حتما کم خوابی داشتی !
حسین : خودم دیدم ! این جا مشکوکه ، ما نفرین شده ایم ! ما قراره که این جا بمیریم !!! کاش انقدر همه استادا رو دستمال کاری نمی کردم تا منو انتخاب کنن برای این اردوی بوقی !!! من میخوام برگردم !
آرمین درحالی که به اطرافش نگاه میکنه : این جا کهn تا در هست ! کدومو باید بریم ؟
رضا : مهم اینه که یه بازدیدی از این جا داشته باشیم ، شاید اصلا وقت نشه کل این جا رو بگردیم ، اول اون جا رو بریم . ( به یه دری اشاره میکنه .)

ملت به سمت همون در حرکت میکنن ، رضا درو باز میکنه . دوربین قفسی رو نشون میده که توش مردی با هیبتی گولاخ روی زمین نشسته .

ملت : وحــــــــید ؟!
رضا : آره خودشه ، مدیران علاوه بر این که این جا زندانیش کردن یه ویروسی هم روش گذاشتن ، اگه هر وقت وحید بگه " بیل" تبدیل به کثیف ترین وبوقی ترین موجود دنیا میشه که باید تو کثیف ترین و بوقی ترین مکان دنیا زندگی کنه و دارای عمر جاویدان میشه و تا ابد اون وضع رو باید تحمل کنه !
بهرام: چه هولناک !
مصطفی: خب اگه یه وقت مجبور شد بگه بیل باید چی بگه ؟
رضا : به جای بیل میگه *** !
حوسی : خودم دیدم !

13 سال و 11 ماه و 7 روز و 9 ساعت و 1 دقيقه قبل
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿

وحید سقآلی سرشو میاره بالا و به 10 نفری که جلوی قفسش جمع شده بودن نگاه میکنه .
وحید با عصبانیت میگه : چیه ؟ چی میخواین ؟ چرا این جوری نگاه میکنین ؟ آدم ندیدین ؟! رضا بوقی ! اطلاعاتت چقدر زیاده دهنت سرویس ! از کجا فهمیدی من هر وقت بخوام بگم *** باید بگم *** ؟ هوم ؟ یادش به خیر اون قدیما ! تو علی آباد ِ کتول بودم ، یه *** دراز داشتم زمین رو می کندم باهاش تا گنج پیدا کنم ، خیلی هم *** خوبی بود ، هر کی ***م رو می دید می گفت دمت گرم چقدر سر ***ت تیزه ! تا فرو می کنی تو زمین همین جوری فرو میره توش ! یادش به خیر ! البته من همیشه سر ***م رو خیس میکردم و بعد فرو می کردم تو زمین ، این طوری باعث میشد که زمین خاکی تبدیل به گل بشه و ***م راحت تر توش فرو بره ! جاتون خالی ! یه بار همین جوری داشتم می کندم زمین رو که یهویی به جسد مومیایی شده ی فرعون رسیدم با کلی طلا و جواهر و اینا ! بعد هم رفتم با پولی که بدست آورده بودم مخاطب رو گرفتم !

رضا : دیدین ؟ بهتون نگفتم اگه مجبور شد بگه بیل میگه ***؟بهتون نگفتم ؟ دیدین چقدر اطلاعاتت من بالاست!
آنـا : اوه پروفسور !

عموعلی با شنیدن دیالوگ وحید ، ناگهان یاد دیشب میفته !
فلش بک ، دیشب
(سانسور-شد!)
پایان فلش بک!!!

آنا که یه دفترچه گرفته دستش و داره هر چی که رضا رو میگه رو توش یادداشت میکنه میگه : پروف ، مدیران به وحید غذا میدن؟
رضا : اون طلسم شده ، غذای معمولی نمیخوره ، اون از ارواح تغزیه میکنه ، هر روحی که میخوره حدود یکی دو ماه سرپا نگهش میداره ، همیشه هم یه ارواحی گیر میاره به هرحال ، بعضی موقع ها روح یه موجود جادویی گیرش میاد و بعضی موقع ها هم روح کاربرایی که این جا می میرن گیر میاره و میخوره ، اون میتونه ارواح رو از فاصله سی متری شکار کنه و بخوره ! میگن که یکی دو بار حتی سعی کرده رو بخوره !
مصطفی با تعجب : ارواح رو از فاصله 30متری شکار میکنه ومیخوره ؟! پس الان ممکنه ک...
احمد : عموعلی کجاست ؟
حسین در حالی که به وحید اشاره میکنه: اون عموعلیُ خورد! خودش خورد! خودم دیدم!
وحید با خوشحالی : خیلی خوب شد که اومدین این جا ! دلی از عذا در آوردم ! یه چند وقتی بود که همش روح های ریزه میزه گیرم میومد !
فرهاد رو به دامبل: چرا هیچ کاری نمی کنین ؟

13 سال و 11 ماه و 7 روز و 9 ساعت و 1 دقيقه قبل
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿

رضا با ناراحتی: اون رفته دیگه ، کاری نمیشه کرد ... بیاین خوش بین باشیم ! اون یه روح بود ! حالا هم به آرامش رسیده !
ملت : آره ایول ، چقدر خوب شد ! هم وحید سیر شد و هم عموعلی به آرامش رسید !!
رضا: باور کنین ... همین الان من روح عموعلی رو دیدم ، درحالی که یه چنگ تو دستش بود و یه حلقه نور هم بالای سرش بود به سمت آسمون پرواز می کرد ! " "
و به این ترتیب همگی خوشحال و خندون دوباره به تالار بزرگِ برمیگردن !

آناهیتا: تا الان که خیلی اردوی خوبی بود ! اوه پروفسور رضا شما چقدر خوبین ! چقدر مهربونین ! من هیچ وقت استادی به خوبی شما نداشتم !
مصطفی : حالا کدوم در رو بریم ؟
رضا به در دیگه ای اشاره میکنه و میگه : اونو بریم ببینیم به کجا میرسیم .
ملت میرن تو در و بعدش با تابوت ایستاده ای که به دیوار تکیه داده شده مواجه میشن ، دوربین زوم میکنه روی نوشته ای که روی تابوته : .

آرمین با تعجب : نیما ؟! یعنی نیما مرده ؟ یعنی الان روحشه که داره نظارت میکنه ؟
رضا : فکر نمیکنم این طوری باشه ، ششمین جد جنگلی ها اسمش نیما بوده ، این تابوت احتمالا متعلق به اونه .
و بعد رضا شروع میکنه به توضیح زندگینامه جد نیما و آنا هم به سرعت داره حرف های رضارُ تو دفترچه ش یادداشت میکنه .

حوسی : اِ ! دیدین ؟ در تابوته تکون خورد !
ملت : اییییییش ! حواسمون از صحبت های پروفسور پرت شد !
کاربرهای نمونه ی دنبالر که شدیدا به درس اهمیت میدن به حوسی چشم غره ای میرن و بعد دوباره به رضا خیره میشن !

رضا : خب... تا این جا گفتم که نیما کارمند وزارتخونه شد و با چندرغاز خرج اجاره و زن و 6 تا بچه ش رو می داد ، نیما زندگی سختی داشت اما همیشه زنش بهش روحیه میداد و اون هم به زندگی امیدوار می شد !.. اما نیما یه روز متوجه خیانت زنش بهش شد ، بعله ! زن نیما مَرد بود !!!!!! یه شب کاملا برحسب تصادف! نیما متوجه این موضوع شد و بعدش همسرش بهم گفت که فکر کردم میدونی و اینا ! نیما پوست همسرش رو زنده زنده کند و بعدش گذاشتش تو فریزر و تا 20 روز خودش و بچه هاش از گوشتش استفاده کردن !
حوسی : خودم دیدم !
آناهیتا همون طور که داره یادداشت میکنه : ببخشید پروفسور ، یه تیکه از حرفاتون رو خوب نفهمیدم ، گفتین در چه تاریخی برای اولین بار پاشو تو دنبالر گذاشت؟
رضا: در دستِ بررسیه !

13 سال و 11 ماه و 7 روز و 9 ساعت و 1 دقيقه قبل
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿

ناگهان ملت میخکوب میشن و به تابوت خیره میشن ، رضا همچنان درحال صحبته ، آهنگ دلهره آوری پخش میشه .
در تابوت به آرامی باز میشه و فردی مومیایی شده از توش میاد بیرون ، رضا پشتشو کرده به تابوت همچنان در حال توضیح دادنه ، ریتم آهنگ تند تر میشه .
ملت همچنان میخکوب شدن ، مومیایی از تو تابوت درمیاد و آروم آروم ازپشت به رضا نزدیک میشه ( رضا همچنان مشغول توضیحه ) و همین طور نزدیک و نزدیک تر میشه تا بالاخره خودشو میچسبونه به رضا !!
دامبل : آی !
ملت :
دوربین مومیایی رو نشون میده که اومده از پشت گردن رضا و چسبیده و قصد خفه کردنشو داره . ( آیی که رضاگفت به خاطر درد و ترس ناشی از حمله مومیایی بود و هیچ دلیل خارج از چارچوبی نداشت !



.:. پــایــــان ِ فصـــل ِ اول .:.


پ.ن1: از صبوری شما در خواندن پست ممنون!
پ.ن2: انتقاد و پیشنهاد خصوصی شود!

13 سال و 11 ماه و 7 روز و 9 ساعت قبل
دیدگاه غیرفعال شده است.

بازنشر

(14 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)