سال 83 که دانشگاه قبول شدم،بین زرقان شیراز راهی نبود ولی بابا گفت خوابگاه بگیری خیالم راحت هست تا اینکه بخوای هر روز تو جاده بیای و بری.القصه من خوابگاه گرفتم ولی زیاد بین خونه شیراز در رفت و آمد بودم.یه برا خسته وکوفته از داشنگاه رفتم حافظیه که بعدش برم خونه.همون موقع تو حافظیه آهنگ #اي-پرستوي-مهاجر-بازهم-پرواز-کن داشت پخش میکرد.یهو یکی از بچه ها گفت تو هم مثل یه پرستوی مهاجری .. و اینگونه بود که من شدم پرستوی مهاجر و آی یاهو هم شد #پرستوی-مهاجر....
حال و روز زندگی ما هم مثل همین مثل معروفِ ، سر هر رشته ای را که میگیری به سرعت از دستت خارج می شود و تهش نه رشته ای هست و نه تنبانی!! ... " اینگونه روزگار خوشیست ینی! "
شوم نه فقط یه کم گنده ان از اونا که یا قشنگ میبرنت بالا یا کله پات میکنن که احتمال این دومی هم بیشتره
افکار شوم که البته خیلی هست ولی این وجدان بیصاحاب اجازه ورود بهشون رو نمیده