میگن زمونه حضرت عیسی داشته از یه جایی داشته میگذشته که یه چوپون میبینه که داشته میگفته خدایا گوسفندام قربونت بشن و.......اگه اینجا بودی قربونیشون میکردم و....خلاصه با خدای خودش راز و نیاز میکرده بعدا حضرت عیسی برمیگرده میگه فلانی راه عبادت اینطوریه .......بهش یاد میده که اینکارو بکن و.....خلاصه این چوپون قصه ما هم مثه من آلزایمر بوده . یادش رفته و اونی که خودش بلد بوده هم یادش رفته و منصرف شده از عبادت میگن که از طرف خدا ب حضرت عیسی وحی میشه که پسر خوب تو کار بدی کردی چرا نزاشتی چوپون قصه ما عبادتشو بکنه و....؟خلاصه حضرت عیسی میره به چوپون قصه میگه که آغا تو کارتو بکن خدا هر جور باشی تو و عبادتتو میخواد ...فقط گفتم که گفته باشم
هدفم ؟ یه کار بزرگیه خودمو نشون میدم و همه چی رو میفروشم و میرم تو شمال یه ویلا با ارامش کامل فقط زندگیمو میکنم همین . فقط به خیلی ها ثابت میشه که کی بودم
چی میگی
13 سال و 8 ماه و 18 ساعت و 17 دقيقه قبلکجایی ؟ نیسی؟ سگ تو روحت؟
13 سال و 8 ماه و 10 ساعت و 30 دقيقه قبلخونه حج آقا شجاع
13 سال و 7 ماه و 27 روز و 8 ساعت و 20 دقيقه قبلدنبال بدبختی