الينا
الهي در دل دوستان تو نور عنايت پيداست و جانها در آرزوي وصال تو حيران و شيداست ، چون تو مولي كراست ؟ و چون تو دوست كجاست ؟
الينا
الهي ناليدن من در درد از بيم زوال آن است ، او كه از زخم دوست بنالد در مهر دوست نا مرد است ، اي جوان اگر زهره اين كار داري قصد راه كن و شربت بلا نوش كن و دوست بر آن گواه دار ، اگر نه عافيت به ناز دار و سخن كوتاه كن.
الينا
الهي گاهي كه بخود نگرم همه سوز و نياز شوم ، و گاهي كه به او نگرم همه راز و ناز شوم ، چون بخود نگرم گويم : پر آب دو ديده و بس آتش جگرم / بر باد دو دستم و پر از خاك سرم .... چون به او نگرم گويم : چه كند عرش كه او غاشيه من نكشد / چون به دل غاشيه حكم و قضاي تو كشم / بوي جان آيدم از لب كه حديث تو كنم / شاخ عز رويدم از دل كه بلاي تو كشم .
الينا
خدايا كفر نميگويم ، پريشانم چه ميخواهي تو از جانم ، مرا بي آنكه خود خواهم اسير زندگي كردي . خداوندا تو مسئولي خداوندا تو ميداني كه انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است.