alireza
متاسفانه بعضی ها هستند که بی غذا ، دو ماه دوام می آورند ؛ بی آب ، دو هفته ؛ بی هوا ، چند دقیقه ؛ و بی "وجـــدان" ، خـیلی ...
alireza
یکرنگ بمان ، حتی اگر در دنیایى زندگی می کنی که مردمش براى پررنگ شدن حاضرند هزار رنگ باشند . . .
alireza
به سختی به زمین خورد، چون نمیدونست: رفاقت معرفت نمیاره … این معرفتِ که رفاقت میاره … !
alireza
به خودت بیاموز هر کسی ارزش ماندن در قلب تو را ندارد.
alireza
- آنان که تجربه های گذشته را به خاطر نمی آورند محکوم به تکرار اشتباهند
alireza
خدایا گاهی تو را بزگ می بینم گاهی کوچک، این تو نیستی که بزرگ می شوی وکوچک بلکه این منم که گاهی به تو نزدیک می شوم گاهی دور
alireza
ناگهان… چه زود دیر می شود! حرفهای ما هنوز ناتمام تا نگاه می کنی وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی پیش از آنکه با خبر شوی لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود آی …. ای دریغ و حسرت همیشگی! ناگهان چقدر زود ، دیر می شود
alireza
هرگز به دیگران اجازه نده قلم خود خواهی به دست بگیرند، دفتر سرنوشت را ورق بزنند ، خاطراتت را پاک کنند و در پایانش بنویسند(قسمت نبود)
alireza
مطمئن باش ، حرفهایت هرچند تکراری باشد ، یکی هست که به آنها گوش میدهد آن کسی نیست جز خدا . . .
alireza
در زمین عشقی نیست كه زمینت نزند . آسمان را دریاب
alireza
آنقدر چیزها اتفاق می افتد که نمی دانم از کدامشان شروع کنم. احساس می کنم در فیلمی بازی می کنم با حرکت تند. احساس می کنم زمان به سرعت می گذرد. شاید برای این است که روزها کوتاه و کوتاهتر می شوند. گویی از کنار لحظه ها می گذرم این روزها بدون اینکه آنها را زندگی کرده باشم. انسانی هستم سرما خورده با خوشمزه ترین غذا که در دهانش عاری از هر گونه مزه و طعمی است. همه چیز در ذهنم معلق است. در باره همه چیز میتوانم بنویسم و لی نمی دانم چرا همیشه آنقدر طولش می دهم که دیر می شود و موضوع اهمیتش را از دست می دهد. آنوقت نوشتن می شود یک لیوان چای سرد که دیگر میل نوشیدنش را ندارم. حالت آدمی را پیدا می کنم که دیر سر قرارش رسیده باشد.
alireza
خدایا ! خداياچگونه تورابخوانم درحالي که من، من هستم (بااين همه گناه ومعصيت) وچگونه ازرحمت تونااميدشوم درحالي که تو، توهستي (باآن همه لطف ورحمت) خدايا توآنچناني که من مي خواهم مرانيزچنان کن که تومي خواهي
alireza
خداوندا.. من از احساس بيهوده بودن ؛ من از چون حباب آب بودن من از ماندن چون مرداب مي ترسم خداوندا... من از مرگ محبت من از اعدام احساس به دست دوستان دور يا نزديک مي ترسم خداوندا.. من از ماندن مي ترسم خداوندا من از رفتن مي ترسم... خداوندا... من از خود نيز مي ترسم ... خداوندا... پناهم ده
alireza
هنگام سپیده دم خروس سحری دانی که چرا همی کند نوحه گری یعنی که نمودند در آیینه صبح کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری
alireza
در جهان غصه کوتاهی دیوار مخور حسرت کاخ رفیق و زر بسیار مخور گردش چرخ نگردد به مراد دل کس غم بی مهری آن مردم بی عار مخور