هروقت چشمم به پنکه می افته یاد اول دبستان می افتم که تو اولین روز بغل دستیم به جای سلام گفت بگو پنکه منم گفتم پنکه در جواب گفت : شورت بابات تنگه و بعد اونقدر خندید که گوزید و وقتی عمق فاجعه رو فهمید لحظه ای بنفش شد و بعد از شدت گریه عر عرش هوا رفت و من توی تمام این مراحل با این چهره تنها در این تفکر بودم که چرا شورت بابای من تنگ است و تنگ بودنش با پنکه چه علت دارد
مادری دســـت در دستِ کودکش و چشـم در نگاهِ مردی غریــبه ... پـدری پا به پـایِ همسـرش و دل در گرو اندامِ زن همســـایه ... ایـن بود که کودک یـاد گرفت با تو ازدواج کند اما به " او " فـکر کند ...