چشمام و باز کردم دیدم که پاییز ِ دیدم هنوز قصه ات سرد و غم انگیز ِ
چشمام و واکردم دیدم هوا سرده
دستام تب داره پاهام یخ کرده
میلرزم و تنها تقدیر ِ من اینه یکدونه هیزم نیست اینجا تو شومینه
هی با خودم میگم گم کردی روزاتو
از شاخه افتادی لعنت به من باتو
لعنت به من باتو
لعنت به من ...
.
.
.
بارون زد و کوچه حال و هواش بد شد
بلوار ِ.بارونی
از تو چشام ردشد
لعنت به این پاییز لعنت به این سردی
اصلا چرا امروز
چشماتو باز کردی
چشماتو باز کردی
چشمام و باز کردم دیدم که پایزه
گاهی..
چه قدر سخت می شود
رفتنت
نبودنت
ندیدنت
و سخت تر / این که تو ندانی
چه عذابی می کشم
از این همه کابوسِ پُر هراسِ تلخ
بیهوده نیست که هر بار
نصفِ عمر می شوم تا... دوباره بیایی










13 سال و 1 ماه و 8 روز و 18 ساعت و 10 دقيقه قبل