یک بار که تنهابمانی...
یک بارکه بشکند...
دلت...
غرورت...
اعتمادت...
همین یک بارهاکا[!]ت تایک عمر...
ازپشت نگاهی ترک خورده به ادمها بنگری...
انقدرتیزوبرنده میشوی که...
بایدتابلوی ورودممنوع رابه خودت نصب کنی...
دلم برای کسی تنگ است
که تا شمال ترین شمال
و در جنوب ترین جنوب
همیشه در همه جا
آه با که بتوان گفت
که بود با من و
پیوسته نیز بی من بود
و کار من ز فراقش فغان و شیون بود
کسی که بی من ماند
کسی که بی من نیست
کسی ...
دگر کافی ست










13 سال و 1 ماه و 7 روز و 9 ساعت و 47 دقيقه قبل