♣ امیر رضا ♣
تركه می ره پلی استیشن بخره پول كم می یاره تلویزیونش رو می فروشه
♣ امیر رضا ♣
دير گاهي است در اين تنهايي رنگ خاموشي در طرح لب است بانگي از دور مرا مي خواند ليك پاهايم در قير شب است رخنه اي نيست دراين تاريكي در و ديوار به هم پيوسته سايه اي لغزد اگر روي زمين نقش وهمي است ز بندي رسته نفس آدم ها سر به سر افسرده است روزگاري است دراين گوشه پژمرده هوا هر نشاطي مرده است دست جادويي شب در به روي من و غم مي بندد مي كنم هر چه تلاش او به من مي خندد نقشهايي كه كشيدم در روز شب ز راه آمد و با دود اندود طرح هايي كه فكندم در شب روز پيدا شد و با پنبه زدود ديرگاهي است كه چون من همه را رنگ خاموشي در طرح لب است جنبشي نيست دراين خاموشي دست ها پاها در قير شب است
♣ امیر رضا ♣
نه باران نه بوران نه آتش نه طوفان صدای تو انگشت تبدار آن دختر نوجوانی است ...که یک نام را بر بخار تن شیشه ننوشته خط زد صدای تو انگشت یخ بسته ی مادر تازه پیری است که در اشک ریز گلاب و گلایل گل از نام یک مرد می شست صدای تو سوسوی مهتاب در چشم های شبی بی پناه است صدای تو آتش نه طوفان نه آه است
♣ امیر رضا ♣
خانه ام آتش گرفته ست, آتشي جانسوز. هر طرف مي سوزد اين آتش, پرده ها و فرش ها را, تارشان با پود. من به هر سو ميدوم گريان, در لهيب آتش پر دود؛