amin
پرنده اي که نداند آزادي چيست، از باز ماندنِ درِ قفسش هم سرما مي خورد . . .
amin
اوراق شعر ما را بگذار تا بسوزند/ لب های باز ما را بگذار تا بدوزند/ بگذار دستھا را بر دستھا ببندند/ بگذار تا بگوییم بگذار تا بخندند/ بگذار هر چه خواهند نجواکنان بگویند/ بگذار رنگ خون را با اشکھا بشویند/ بگذار تا خدایان دیوار شب بسازند/ بگذار اسب ظلمت بر لاشه ها بتازند/ بگذار تا ببارند خونھا ز سینه ی ما /شاید شکفته گردد گلھای کینه ی ما.........
amin
بوی شن سوخته می آمد..... از تن جاده ی گورستان.... طشت خورشید پر از خون بود.... خون قی کرده ی تابستان....
amin
خدا..........کی صبح میشه ....
amin
ز پادشاه و گدا فارغم بحمدالله/گداي خاک در دوست پادشاه من است/ غرض ز مسجد و ميخانه ام وصال شماست/ جز اين خيال ندارم.. خدا گواه من است ..