@ســجـی سجادتو یک شب برف و بورانی داشته از سر زمین برمیگشته خونه، یهو میبینه یکجا کوه ریزش کرده، یک قطار هم داره ازون دور میاد! خلاصه جنگی لباساشو درمیاره و آتیش میزنه، میره اون جلو وامیسته. راننده قطاره هم که آتیشو میبینه میزنه رو ترمز و قطار وا میسته. همچین که قطار واستاد، سجاد یک نارنجک درمیاره، میندازه زیر قطار، چهل پنجاه نفر آدم لت و پار میشن! خلاصه سجادرو میگیرن میبیرن بازجویی، اونجا بازجوه بهش میتوپه که: مرتیکه ...! نه به اون لباس آتیش زدنت، نه به اون نارنجک انداختنت! آخه تو چه مرگت بود؟! سجاد میزنه زیر گریه، میگه: جناب سروان به خدا من از بچگی این دهقان فداکار و حسین فهمیده رو قاطی میکردم!!!
سلام من یاسمینم
14 سال و 25 روز و 8 ساعت و 5 دقيقه قبلسلام خوش وقتم
14 سال و 22 روز و 2 ساعت و 5 دقيقه قبل