يادگار عاشقيت مرد تنها..... تنهايي را بايد با تمام وجود درك كرد...او توانست... امابي محابا به عشقش دل باخت اما زيبا... درون خاليش تازه پر شده بود كه ناگه....او هم رفت...بدون دليل بدون مقصود...رفت... حالا تنها شده شده بود....زخمهاي كهنه اش سر باز كرده بودند....زخمها از هر دردي بيشتر او را آزار مي داد... قامتش خميد...اما هنوز هم عشق را گدايي نمي كرد.... دست محبتش براي دلش نمي چرخيد...براي تسكين دردهاي عشقش بود..... يادگاري ها را نگه مي داريم تا لحظات...روزها...سالها را به خاطر خوشيشان ....به ياد بسپاريم... اما او يادگاري عشقش...زخمهاي قلبش را....براي عبرت خود از عشق نگه داشت...... آري تنها نمي توان زخمهاي هر دردي را دوا كرد.....اما او باز هم تنها ماند...ماند و ماند.....
پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم. تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. .. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید… چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..! دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت) قلب دختر نمیتوانست باور کند..اون
آخه داستان عاشقانه هم که میزارین یه چیزی باشه که باور کننکدوم بیمارستان که میاد قلب آدم زنده رو برداره بزاره رو یکی دیگهاگه طرف خودشم بخواد یعنی خودشم پاره بکنه بازم نمیکنننزارین از این چیزا