amirsam_sh
. فقط رفت بدون کلامی که بوی اشک دهد … فقط رفت بدون نگاهی که رنگ حسرت داشته باشد … فقط رفت … فقط رفت و من شنیدم که توی دلش گفت : راحت شدم …
amirsam_sh
.
شاطر می گوید :
تا نوبت شما بشود ، تمام شده …
سال هاست که می دانم تا نوبت من برسد ، تمام شده ام …
amirsam_sh
خدایا فکر کنم سرنوشت منو وسط میدون شهر نوشتی ؛ بس که هرکی به من رسید منو دور زد … .
amirsam_sh
دل من همانند اتوبوس های شهر شده !
غصه ها سوار میشوند فشرده به روی هم و من راننده ام که فریاد میزنم :
دیگر سوار نشوید !!! جا نیست …
amirsam_sh
کنج گلویم قبرستانیست پر از احساس هایی که زنده به گور شده اند به نام بغض !
amirsam_sh
گاهی اوقات دلم میخواهد خرمایی بخورم و برای خود فاتحه ای بفرستم ؛ شادیش ارزانی کسانی که رفتنم را لحظه شماری میکردند !
amirsam_sh
نیسان وانت شاخ به شاخ رفته بود زیر کامیون ! میگفتن رانندش مُرده … تنها چیزی که میشد از لاشه ی ماشین تشخیص داد نوشته پشتش بود : “دوستم بدار ! شاید فردایی نباشد …” .
amirsam_sh
همیشه: یه ذره حقیقت پشت "فقط یه شوخی بود" یه کم کنجکاوی پشت "همین طوری پرسیدم" قدری احساسات پشت "به من چه اصلا" مقداری خرد پشت "همین طوری پرسیدم" و اندکی درد پشت "اشکالی نداره" پنهان میشه...
amirsam_sh
ما می گوییم حقیقت را دوست داریم اما اغلب چیزهایی را که دوست داریم حقیقت می نامیم
amirsam_sh
به هوای پرواز تجربه کردم سقوط را
amirsam_sh
عقل تنها چیزیه که خدا اونو به عدالت تقسیم کرده چون همه ی مردم فکر می کنن که عاقلن