*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
میخواهم همه بدانند این آدم ها که به خیال خود با من اند خود مفهوم تنهایی من هستند....
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
اینقدر همه چی برام تکرار شد که سر درد گرفتم در حد مرگ از صبحه 4 تا مسکن خوردم جواب نداده تازه یکم آروم شده بود که ...
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
پر از افکار متناقضم ...یکی همیشه میگفت تو پر از پارادوکسی اونم به شکل ثانیه ای راست میگفت خوب !
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
هیچکس هم پیدا نمیشه مارو با هم آشتی بده ...
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
من تو سایتهای خیلی خیلی زیادی عضوم که خیلیهاشو حتی صمیمی ترین دوستان و نزدیکترین اطرافیانم خبر ندارن اما راستش آرامشی که اینجا دارم هیچ جا ندارم درسته که نوشتن اینجا برام فوق سخت شده اما تا حس میکنم باید حرف بزنم دنبالرم یعنی دنبالر همیشه بازه برام فقط وقتی که حس میکنم کسی واقعا نباید بخونه سریع میرم اونورا اما خوب راستش نمیدونم چرا مینویسم سرعت تایپم شدیدا رفته بالا ولی ذهنم تعطیل شده یعنی بیشتر این روزا میخونم تا بنویسم ...یه وقتها هم با بودن یه کسایی انرژی نوشتن میگیرم اما داره خوب ...اماهایی که اینجا نمیتونم بگم ...
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
نت فقط و فقط وسیله ای برای آزار دادن است و بس ...بین چند تا حس مثل غم و خنده و فضولی و بغض و عصبیت همچنان دارم ادامه میدم دو ساعته دارم میخونم ...اینکه هنوز زنده اس جالبه ...
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
الان فقط وجود یکی میتونه آرامش بخش باشه و بس میرم سراغش تا باز مثل همیشه بگه چته طهورا؟ بعد شروع کنم بگم چمه یهو به خودم بیام ببینم دارم میخندم ...تنها راه چارم اما اون حس کنجکاویه لعنتی میگه برو تا ته قضیه ببین چه خبره !
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
اینجانب یک داغون با خوندن کلی پست شخصی یک نفر ...نمیدونم چرا منو دعوت میکنن به جایی که نباید برم ...اعصابم بهم ریختس شدید این موبایل لعنتی هم هی اس داره حس خوندن ندارم یه بغضی بد داره اذیتم میکنه ...من توان خوندن ندارم آزارم ندید !
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
منه معتاد به اینترنت که دوره ی طلاییشو از دست داده و خودش از همه خسته تره اما نمیتونه رهاش کنه ...
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
یکی نیست بگه مگه آزار داری میری سراغ چیزها و کارهایی که درد و داغ دلتو تازه کنه؟
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
امروز یکی از دوستان با من چت کرد که من اصلا یادم نمیاد چه زمانی ایشونو ادد کردم یا تاییدش کردم اصلا ته تعجب بود ...