*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
میخواهم همه بدانند این آدم ها که به خیال خود با من اند خود مفهوم تنهایی من هستند....
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
راستش دلم برای دو نفر نه سه نفر خیلی خیلی خیلی تنگ شده یکیشون خیلی بیشتر از همه ولی حیف که نمیشه که بشه ....
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
قانون زندگیم میگه از هر چیزی که رنگ تعلق میگیره فاصله بگیر ...
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
حرفهایی که تا عمق وجودتو میسوزونه ....
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
توسط موبایل
از سر شب يه فکري دارم به نتيجه نميرسم در حالي که شايد فکرم از نظر ديگران عادي باشه،اما هيچکس جاي من نيست...
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
میخواستم پستم به 6700 برسه خطاب بدم به یکی الان نگاه کردم دیدم 17 تا هم گذشته خودم متوجه نشدم ،حیف شد مهم بود برام ...نشد که بشه !
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
وقتی تمام علائم باز دارن خودشونو نشون میدن و من دارم از همه پنهان میکنم دوباره ...حال اینروزهام خیلی داغونه تهوع و سرفه و دل درد کشته منو ...
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
اینهمه پیام براش گذاشتم هیچکدومو جواب نداد ....
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
یادت باشه وقتی انگشتتو سمت من میگیری و هی میگی تو ...چهار تای دیگه سمت خودته و داره به خودت اشاره میکنه نگاه کن ببین من چرا به این مرحله رسیدم که اعتراض کردم اینقدر نگو تو بودی که اینو گفتی ...تو بودی که اونو گفتی...انگشت اتهام همیشه روی یک نفر نمیچرخه ...
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
آخیش اینقدر اینجا و اونور نوشتم آروم شدم واقعا ...آخه نوشتنو که دیگه نمیتونید از دستهای من بگیرید مثل همه ی زندگیم که ازم گرفتید ...خوشتون بیاد یا نیاد من سالهاست که شبها تا دیر وقت مینویسم ...این چند مدت مهمون داشت دلم نشد... مهمون جون هم که انگاری رفته سر خونه زندگیش به هر حال هر اومدی رفتی داره دیگه ناراحتی چرا ؟همه چی دوباره عادی میشه مهم اون اعتماده بود که قربونش برم وجود نداشت به حرفهام ....
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
راستی امروز به غیر از جسادت قضیه ی خودمون به یکی دیگه هم خیلی خیلی خیلی خیلی زیاد حسودیم شد...به یکی دیگه هم همینطور ولی کم... خوش بحالشون مگه نه؟