دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

مدتهاست که درباره ام را گذرانده ام دیگر هیچ ندارم ....هرچه هست سکوت است و سکوت ...و شاید لبخندی تلخ... درباره »
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
زن - مجرد
امتیاز: 17647

دنبال‌شدگان

(1740 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(973 کاربر)

گروه‌ها

(112 گروه)

بازدید

*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

میخواهم همه بدانند این آدم ها که به خیال خود با من اند خود مفهوم تنهایی من هستند....

*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

گاهی یک جمله میتونه حالتو در حد مرگ بگیره.... شب خوش

*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

@˙·٠•● U3ef 2KA ●•٠·˙ ساعت 2:25 دقیقه ی صبح جمعه و عمو یوسف هنوز بیدار است

*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

همه دارن میرن اون از یکی از بهترینها که فقط با من خدا حافظی کرد اینم از این دوستم ....از فردا پستهای قشنگشو هیچ کس نمیبینه بهترین بود ولی به من گفت حلالم کن حیف ...

*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

حقیقت جمعیت مهندس خونه ی ما مخصوصا @shirin:تو دانشگاه یا آموزشگاه همه مهندس صدام میکنن تو خونمون حسرت به دل موندم یکی بهم بگه مهندس ! پسر داییم دیپلم نگرفته مامانش بهش میگه آقای دکتر

*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

اینقده خندیدم دردم یادم رفت شفا یافتم

*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

@shirin شیرین خسرو خدا بیامرزو یادت میاد ؟ چقدر اسمهاتون به هم میومده بعد از این همه سال تازه الان پی بردم به اسمهاتون

این ارسال را بازنشر کرده است.
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

این خواهرم @shirin کم کم داره هنرهاشو رو میکنه مهندس و نقاشی ؟

این ارسال را بازنشر کرده است.
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

معلوم نیست معده درده ؟یا مری؟ یعنی دارم میمیرم واقعا ...همه ی دردا قاطی شدن بهم ...احتمالا کم مونده برم اونور ...

*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

ضد حال اینه که یکی بیاد تو خصوصی ازت خدا حافظی کنه و بره واسه همیشه بعد بگه تنها کسی هستی که دارم ازش خدا حافظی میکنم تو سایت ...آخه چرا؟ واقعا ناراحت شدم ...

*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

هممون خونه ی مامان بزرگ بودیم مثلا شب هفت و از این قضایا جوونا که فقط میخندیدیم نادر بین اونهمه جمعیت میرفت میگشت یهو یه پست منو پیدا میکرد میخوند ... تا مامان بزرگم صداش در میومد من میگفتم بچه ها بریم همه میرفتن تو خط گریه در حالی که داشتن غش غش میخندیدن بعد یکیمون به حالت غش میوفتاد وسط دیدیم جواب نمیده رفتیم واسه 3 دقیقه سکوت که ما حتی نتونستیم 30 ثانیه تحمل بیاریم بماند که من شده بودم منشی مامان بزرگم ...روحت شد اطلس بزرگ ...

این ارسال را بازنشر کرده است.
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

دقیقا 5 ساعته دارم از معده درد دارم میمیرم هر لحظه هم بدتر میشه .... جنبه ی مهمونی ندارم اصلا ...

*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

بچه های این دوره بچه نیستن که دیو و دراکولا و گودزیلا تشریف دارن یک سال و نیمشه به من میگه تو حرف نزن، غلط کردی میزنم لهت میکنم بهش که اخم میکنم نازم میکنه میگه به بابا گفتم همشم به من میگه تو دست نزن من سیمس بازی کنم

*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

نوه ی خالم یک سال و نیمشه اومده نشسته کنارم میگه میخوام سیمس بازی کنم