اِبی بن بست. . .
باید برم... قبل از اینکه عاشقت بشم... قول داده بودم باشم...تا آخرش...ولی... می زنم زیرش... ببخش...!
اِبی بن بست. . .
پسر به دختر : می خوای خورشید زندگی من باشی ؟ دختر : آره..................................... پسر : پس ۹۲,۹۵۵,۸۸۷٫۶ مایل از من دور بمون !
اِبی بن بست. . .
زَخمی در پَهلویـَـم است روزگار نَمَک ـ ـ می پاشَـــد.. و مَــن به خــود می پیچـَــــم و همه فِـــــکر می کنند می رَقـــصَم .....
اِبی بن بست. . .
با « یکے بود یکے نبود » شروع مے شود این قصـ ه با یکے ماند یکی نماند، تمام. یکے، من بودم یا تو؛ مهم نیستــــ مهمْ... قصـ ه اےست کـ ه تمام مے شود