اِبی بن بست. . .
راحت نوشتیم بابا نان داد... بی آنکه بدانیم بابا چه سخت برای نان ، همه جوانیش را داد...
اِبی بن بست. . .
ای کاش در بـچگـی آنقدر خــوشحال نبـودم بــــــایـــد..... کمـــی هـــم بــــــرای امروزم مـــی گذاشتم لازم مـــی شد!!
اِبی بن بست. . .
به سلامتی اون پدری که هنگام تراشیدن موی کودک مبتلا به سرطانش گریه ی فرزندش رو دید ماشین رو داد به دستش در حالی که چشمانش پر از گریه بود گفت : حالا تو موهای منو بتراش !
اِبی بن بست. . .
شب از نیمه گذشته بود ، من بودمو تنهایی ، سکوت بود و سکوت ، حرکت عقربه های ساعت کند شده بود ، چند روز بیشتر از رفتنش نگذشته بود ، رفتنش با یکی دیگه دل بیقرار او بود اما ، اما عقل می گفت بر نمی گرده بخواب.
اِبی بن بست. . .
بهش گفتم میروی؟ گفت آری! گفتم برخواهی گشت؟ گفت نه! گفتم من هم بیام ؟ گفت نه . آنجا که من میروم جای دونفر است نه سه نفر! بعد چند لحظه من هم رویم را از او برگرداندم . به من گفت تنها کجا میروی ؟ گفتم آنجایی که من میروم جای یک نفر است نه چند نفر! من رفتم و او هم رفت. بعد از گذشت زمان و سالیان دراز بر سر مزار من آمد و برایم گریست که چرا آن روز مفهوم حرفم را نفهمیده است.
اِبی بن بست. . .
باور کن حسادَتـــ دارد وقتی از این همــِ تو سهمــ ِ من فقط مرور ِخاطراتی اندک بآشَد!!!
اِبی بن بست. . .
تو زندگیت به بعضیا باید بگی : من چشم میذارم ... تو فقط برو گمشو
اِبی بن بست. . .
بــــــالا بــــــروے ؛ پـــــایـــــین بیـــــایـــــے ... بے فـــایـــده اســـت ؛ مـــن تـــو را هــــــمیـــنجــــــــــا ، میـــان بـــازوانـــمــ میـــخـــواهـــمـــ ... !