اِبی بن بست. . .
آرام به شانه ام می زند و می گوید: آفرین , تنهایی که ترس ندارد ... بعد آرام آرام دور می شود ... نمی فهمد که من از نبودن خودش می ترسم ... نه تنهایی ...
اِبی بن بست. . .
خیلی سخت بود … با ” بُغض ” نوشتم , با ” خـــنده ” خواندی .
اِبی بن بست. . .
" هست " را اگر قدر ندانی می شود " بود " و چه تلخ است " هست " ی که " بود " شود و " دارم " ی که .. " داشتم "...
اِبی بن بست. . .
تــو ميگـذري .. زمــانــ .. ميــگـــــذرد !.. چـه كنـم بــا دلــــي .. كـه از تــو .. تــوانــ گـذشتنش .. نيستــ !
اِبی بن بست. . .
ثانیه ها با گذشتن خود تنها یک چیز را به من می فهمانند آن هم طولانی شدن غم ندیدنت . .
اِبی بن بست. . .
دستانم بوي گل ميداد
مرا به جرم گل چيدن گرفتن
ولي حتي يك نفر هم فكر نكرد شايد من گلي كاشته ام....
اِبی بن بست. . .
در خلوت خود................ با دستانی سرد نوشتم.................. از خود نوشتم.................... از یه تنها.... یه دلشکسته...... از یه فانوس کهنه شکسته............. از یه مرداب تو پاییز.............. از یه صحرا , خاک خسته.................... از سیاهی دنیایم...... حضور غریبم................. غرور بی پناهم.... و باز از خود نوشتم و درهم شکستم....................
اِبی بن بست. . .
سکوت سرد فاصله ها تنم را میلرزاند ، بیاد روزهایی که بودنت را نفهمیدم !
اِبی بن بست. . .
گاهی در زندگی دلم به قدری برای کسی تنگ می شود که می خواهم او را از رویاهای خودم بیرون بیارم و آرزوهای خود در آغوش بگیرم...
اِبی بن بست. . .
آمــــــدنت را ایـن روزهـا محـــــــــال می دانـم... .. امـا اگـر بـه خـوابـم آمـدی مــــرا نبـــــــــــــوس.... .. در نبــودت مـن و سـیگارت بـه تـو خـــــــــــــیانت هـا کـردیم..........
اِبی بن بست. . .
سال ها گذشت و کسی ندید که انسانی با قاشق چای خوری، چای بخورد ! .....