اونقــــــدر ساده که نمیتونه بدی ها رو ببینه و تشخیص بده ؛ پرتِ بُهتِ خودشه ، وقتی متوجه میشه که به آخر رسیده و چیزی جز یه تنِ خسته و یه راه بی بازگشت براش نمونده / سعی میکنه از تجربه هاش درس بگیره و تکرارشون نکنه ، اما تا یه محبت کوچیک میبینه غرقش میشه و دیگه بدی ها رو نمیبینه / و بازم تکرار همون تجربه ، همون تنِ خسته و همون راه بی بازگشت با شدتِ بیشتر . . .