اندر احوالات من در زندان:::---
این جا همه چی خوبه...! امروز ساعت 11 از خواب پا شدم .. دست و صورتمو شستم و رفتم صبحونه بخورم..صبحونه ی امروز کله پاچه بود .. تخم مرغ بود .. چای و نون تازه همراه با لبنیات مختلف .. بعدش از اونجا با هم بندی ها رفتیم زمین بازی ی دس فوتبال زدیم ..بعد رفتیم یه چرت زدیم.. اخه بدجوری خسته شده بودیم.. بعد نگهبانا اومدن بیدارمون کردن که بریم ناهار! . توی راه رفتن واسه ناهار.. با بچه ها یه کم سر به سر نگهبانا گذاشتیم و زیرپای یکیشون پت پا کشیدیم .. اغا جاتون خالی کلی با هم بندی ها خندیدیم .. ناهار .. چلو مرغ بود با سالاد و دوغ و نوشابه و ژله و ... ناهار که تموم شد .. خعلی سنگین شده بودیم .. پس تصمیم گرفتیم بریم یه چرتی بزنیم تا سر حال بشیم .. وقتی از خواب پا شدیم چند دست ورق بازی کردیم .. ای نمیدونید ورق با اب شنگولی کنار هم بندی ها توی بند چه حالی میده .. الانم داریم واسه شام اماده میشیم .. من امشب خعلی خوشحالم .. چون قرار فردا ببرنمون موزه از اونورم میخایم با بچه ها چندتا مخ بزنیم. شبشم یه مهمونیه مختلط توی بند خانوما هس که میریم اونجا . .وای.. من باید برم شام اماده شده.. بای.
من مَردَم... با دستانی که به ظرافت ِ دستان تو نیستند.. با صورتی تیغ تیغی ، که به نرمی ِ گونه های ِ تو نمی رسند.. با قلبی پُر از عشق... شاید اشکهایم ساده نریزند.. شاید صدایم با یک طعنه ، راحت نلرزد.. امــــا ؛ با همان دستان ِ زبرم ، نوازشت می کنم.. با همان صورت ِ زبرم میبویمت.. و با قلب ِ عاشقم و با اشکهایی که پنهانی می ریزند ، با صدایی"لرزان" می گویم : دوستت دارم ...