اِبی بن بست. . .
یِ حلقه تویِ چشم ِ من ؛ یِ حلقه تویِ دستِ تو
اِبی بن بست. . .
کاش میشد سرنوشت خویش را از سر نوشت کاش میشد اندکی تاریخ را بهتر نوشت کاش میشد پشت پا زد بر تمام زندگی داستان عمر خویش را گونه ای بهتر نوشت
اِبی بن بست. . .
بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند.قاب عکس توست اما شيشه ي عمرمن است بوسه بر مويت زنم ترسم که تارش بشکند.تارموي توست اما ريشه ي عمر من است
اِبی بن بست. . .
امروز هم گذشت وُ ........ نیامدی. ناشُکر نیستم فردا هم روزِ خداست! فرداها هست....
اِبی بن بست. . .
مَـرد که گریه نمی کند ! نمی میرد ! خسته که می شود ،.... بُغض میکند.. چــال می شود ...!
اِبی بن بست. . .
خیلی ها میگویند چرا اینقــــــــــدر تلخ می نویسی خوبـــــ هر کسی یـــــادگاری هایی دارد ( یکی لبخند و یکی اه و یکــــ اشک ) حال من نفی آدم ها و ... نیستـــــ یادآوری میکنم که به هـــــــر کی خوبی کنه بدی خواهد دید ( همین ...)
اِبی بن بست. . .
متنفرم از انسانهایی ، که دیوار ِ بلندت را می بینند ،
ولی به دنبال ِ همان یک آجر ِلَــق ،
میان دیوارت هستند !
که تــو را فــرو بریزند !
و از رویت رد شوند ...
اِبی بن بست. . .
به انگشت اشاره ام نخی بسته ام, تا یادم نرود , فراموشت کنم ! چشمهایم را می بندم , کاش دیگر نبینم ...!
اِبی بن بست. . .
گفتم دوستت دارم ، نگاهی به من کرد و گفت : چندتا ؟ دستام رو بالا آوردم و تمام انگشتهای دستمو نشونش دادم اما اون به کف دستام نگاه می کرد که خالی بود .
اِبی بن بست. . .
یک ساعت تمام بدون آنکه یک کلام حرف بزنم برویش نگاه کردم : فریاد کشید آخر خفه شدم چیزی بگو . گفتم : نشنیدی برو !!!
اِبی بن بست. . .
تنهـــــــــــاییم انقدر عمیق است
که دیگر دست هیچکس به آن نمی رسد!
که بخواهدحتی
از تنهــــــــــــــــــایی درم آورد...