اِبی بن بست. . .
هر چه بیشتر انسانها را می شناسم ،گرگها را بیشتر ستایش می کنم...
اِبی بن بست. . .
کاش فاصله ها اجازه می دادند....
وقتی قلبها به یاد هم می تپند...کنار هم باشند......
اِبی بن بست. . .
وقتی از دست دادن ، عادت می شود !
دیگر . . به دست آوردن هم ، آرزو نمی شود . .
اِبی بن بست. . .
میروی تعجب نکن چرا گریه نمی کنم زیرا رفتن تو یه لحظه و فاصله ی تنهایی یه عمر
اِبی بن بست. . .
امدنت را یادم نیست... بیصدا آمدی بی آنکه بدانم بی اجازه ماندی بی انکه بخواهم... اما اکنون ذره ذره ی وجودم ماندنت را تمنا میکند *مهمان ناخوانده قلبم بمان که ماندنت را سخت دوست دارم*
اِبی بن بست. . .
تب خاطراتت تنم را گرفته .... و اين حال و روز دلي پـ ـاره پـ ـاره ست
اِبی بن بست. . .
خدایا..این سرنوشتی که برام بافتی،قسمت یقش یه خورده تنگه قربون دستت شلش کن،دارم خفه میشم
اِبی بن بست. . .
ااااااااااای خدا دیگه دارم میترکم..........
اِبی بن بست. . .
عشق صداي سازگار است و بلاي ماندگار . . .
اِبی بن بست. . .
یه روز یه بابایی (فکر کنید تو خارج!!!!!) پسرش فارغ التحصیل میشه هیچیم بارش نبوده زنگ میزنه به یه پارتیش میگه :دمت گرم واسه پسرم یه شغلی جور کن! پارتی: میخوای سفیرش کنم! باباهه: نه بابا اون خیلی زیاده... ... ... پارتی: میخوای وزیرش کنم! باباهه: اوووووف نه. پارتی: میخوای وکیل مردمش کنم! باباهه: نه بابا یه جایی کارمندی چیزیش کن... پارتی: شرمنده اون دیگه سواد میخواد ...!