arash azimi
نسیم وصل وقتی بوی گل می داد حس کردم که این دیوانه پرپر می کند یک روز گل ها را خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست نباید بی وفایی دید نیرنگ زلیخا را کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست چرا آشفته می خواهی خدایا خاطر ما را چه خواهد کرد با ما عشق پرسیدیم و خندیدی فقط با پاسخت پیچیدهتر کردی معما را
arash azimi
باز هم شب آماده شب لباس سیاهه خود را به تن کرده سیاه تر از همیشه همه خوابند ولی چشمهای من خواب را نمیخواهند من از شب هراسانم ستاره ای دیگر نیست مهتاب هم بخواب رفته من بیدار به انتظار مهتاب شبی مهتاب خواهد آمد باز هم انتظار چند سال از این انتظار میگذرد؟ ده، بیست، سی،......
arash azimi
ه خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد هر کسی در دل من جای خودش را دارد جانشین تو در این ســـینه خداوند نشد خواستند از تو بگویند شبی شاعرها عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!
arash azimi
گل واژه نیست گل ترانه نیست گل بهانه نیست گل شاهپرک نیست گل تنها نگاه توست در قلب کوچک من جوانه می دهد ودر زمین سبز عشق بهانه می گیرد آغوش ات را همراه باد می رقصد و واژه می شود و شعر مرا پر از نامت می کند
arash azimi
حدس می زنم شبی مرا جواب میکنی و قصر کوچک دل مرا خراب میکنی سر قرار عاشقی همیشه دیر کرده ای ولی برای رفتنت عجب شتاب میکنی من از کنار پنجره تو را نگاه میکنم و تو به نامدیگری مرا خطاب می کنی چه ساده در ازای یک نگاه پاک و ماندنی هزار مرتبه مرا ز خجلت آب میکنی به خاطر تو من همیشه با همه غریبه ام تو کمتر از غریبه ای مرا حساب میکنی و کاش گفته بودی از همان نگاه اولت که بعد من دوباره دوست انتخاب می کنی
arash azimi
فتری بود که گاهی من و تو می نوشتیم در آن از غم و شادی و رویاهامان از گلایه هایی که ز دنیا داشتیم من نوشتم از تو: که اگر با تو قرارم باشد تا ابد خواب به چشم من بی خواب نخواهد آمد که اگر دل به دلم بسپاری و اگر همسفر من گردی من تو را خواهم برد تا فراسوی خیال تا بدانجا که تو باشی و من و عشق و خدا!!! تو نوشتی از من: من که تنها بودم با تو شاعر گشتم با تو گریه کردم با تو خندیدم و رفتم تا عشق نازنیم ای یار من نوشتم هر بار با تو خوشبخترین انسانم... ولی افسوس مدتی هست که دیگر نه قلم دست تو مانده است و نه من!!!
arash azimi
من ترا در تو جستجو كردم نه در آن خواب هاي رويائي در دو دست تو سخت كاويدم پر شدم؛ پر شدم؛ ز زيبايي
arash azimi
رویای با تو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت و حتی نمیتوان سرود با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی و داشتن تو فانوسی به روشنایی هر چه تاریکی در نداشتند و...و من همچون غربت زده ایی در اغوش بی کران دریای بی کسی به انتظار ساحل نگاهت می نشینم و می مانم تا ابد وتا وقتی که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشوید بانوی دریای من... کاش قلب وسعت می گرفت شمع با پروانه الفت می گرفت کاش توی جاده های زندگی خنده هم از گریه سبقت می گرفت
arash azimi
آنهايي كه هميشه بودند، هرگز نبودند او كه هرگز نبود، هميشه بود هميشه و در تمام لحظهها به او كه تمام دقايق عمرم را عطرآگين كرد آنچنان كه بعد از ساليان دراز هنوز از شميم خوش آن لحظهها سرشارم و رد پايش هنوز در خوابهاي هر شب من....
arash azimi
دیگر آن مجنون سابق نیستم آن بیابان گرد عاشق نیستم اینک از اهل نسیم و سایه ام با تب صحرا موافق نیستم با سلامی با خیالی دل خوشم در تکاپوی حقایق نیستم بس کنید اصرار را، بی فایده ست من برای عشق لایق نیستم
arash azimi
تمام "امن یجیب" های دلم را گره زده ام به کلماتت و روانهی آسمان کرده ام . خاتون ِ خوب ِ خواب و خاطره! من مطمئنم خدا تو را برای دلم نگه میدارد
arash azimi
کاش می دانستی، من سکوتم حرف است، حرف هایم حرف است، خنده هایم، خنده هایم حرف است. کاش می دانستی، می توانم همه را پیش تو تفسیر کنم. کاش می دانستی، کاش می فهمیدی، کاش و صد کاش نمی ترسیدی که مبادا دل من پیش دلت گیر کند، یا نگاهم تلی از عشق به دستان تو زنجیر کند. من کمی زودتر از خیلی دیر، مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد. تو نترس، سایه ها بوی مرا سوی مشام تو نخواهند آورد. کاش می دانستی، چه غریبانه به دنبال دلم خواهی گشت، در زمانی که برای غربتت سینه دلسوزی نیست. تازه خواهی فهمید، مثل من عاشق مغرور شب افروزی نیست.
arash azimi
چه زیباست که تو تنها نیاز من باشی و چه عاشقانه است که تو تنها آرزویم باشی و چه رؤیایی است این لحظه های ناب عاشقی و من همه زیبایی عاشقانه و رؤیایی را با فقط تو حس می کنم
arash azimi
کنفر در همین نزدیکی ها چیزی به وسعت یک زندگی برایت جا گذاشته است ... خیالت راحت باشد آرام چشمهایت را ببند یکنفر برای همه نگرانی هایت بیدار است یکنفر که از همه زیبایی های دنیا تنها تو را باور دارد ...
arash azimi
کلمه کلمات کلام نمی آید بر لبم وقتی تو اینجایی لب سکوت میکند انگار چشمها تا به حال ندیده اند فرشته ای به این زیبایی