arash azimi
چشمانـم به دنبال حقیقت میگردند انگشتانـم ایمان و عقیده را احساس میکنند پاکیزگی را با دستانـم لمس میکنـم و همه چیز را زیـر بـاران اعتراف میکنـم و سپس در مقایل آینـه ایستادم آنرا شکستـم! چه شبیه شد آیـنه با من . . .
arash azimi
من از تو لبریز بودم وقتی توی خسـتگـیهـایم گـمـت کردم وقتی توی کوچه بی بازگشت شیدایی عاشق کُشی ، شهـامـت شد و تو قدّاره کِش کوچه شدی حالا از من لاشه ای مانده نــه دلی که بیـقـراری کند نــه چــشــمی که چــشــم انتظــاری و تو تیـغــت را زمین بگذار عاشـقی نمانده است که قدّاره کِشی! راستش را بخواهی هنوز هم دلم زیر اینهمه خاک برای تو تنگ می شود هنوز هم . . .
arash azimi
این شفق است یا فلق ؟ مغرب و مشرقم بگو من به کجا رسیده ام ؟ جان دقایقم بگو آیینه در جواب من باز سکوت می کند باز مرا چه می شود ؟ ای تو حقایقم بگو جان همه شوق گشته ام طعنه ی ناشنیده را در همه حال خوب من با تو موافقم بگو پاک کن از حافظه ات شور غزلهای مرا شاعر مرده ام بخوان گور علایقم بگو با من کور و کر ولی واژه به تصویر مکش منظره های عقل را با من سابقم بگو من که هر آنچه داشتیم اول ره گذاشتم حال برای چون تویی اگر که لایقم بگو یا به زوال می روم یا به کمال می رسم یکسره کن کار مرا بگو که عاشقم بگو
arash azimi
شباب عمر عجب با شتاب می گذرد بدین شتاب خدایا شباب می گذرد شباب و شاهد و گل مغتنم بود ساقی شتاب کن که جهان با شتاب می گذرد به چشم خود گذر عمر خویش می بینم نشسته ام لب جوئی و آب می گذرد به روی ماه نیاری حدیث زلف سیاه که ابر از جلو آفتاب می گذرد خراب گردش آن چشم جاودان مستم که دور جام جهان خراب می گذرد به آب و تاب جوانی چگونه غره شدی که خود جوانی و این آب و تاب می گذرد به زیر سنگ لحد استخوان پیکر ما چو گندمی است که از آسیاب می گذرد کمان چرخ فلک شهریار در کف کیست که روزگار چو تیر شهاب می گذرد
arash azimi
. بي تو من موندم و رويا خسته از تموم دنيا يه دل تنگ شكسته دو تا چشم خيس خسته روزا تب دار شبا بيدار يه تن خسته بيمار مثه يه مرده سر دار از خودم از همه بيزار له له لحظه ديدار بينمون ديوارو ديوار
arash azimi
مثه خوابی...مثه رویا مثه آرامش دریا مثه آسمون آبی آرومی وقتی که خوابی مثه پروانه نجیبی تو یه رویای عجیبی مثه یاسای تو باغچه مثه آینه روی طاقچه مثه چشمه ی زلالی انگاری خواب و خیالی.
arash azimi
قطره های اشک بی قرار نوازشگر گونه هایم است، چه کنم که اشک قشنگترین بهانه است برای گفتن از بی تو بودن، برای بیان لتنگی و برای بیان غربت
arash azimi
میگن دلتنگی قشنگترین هدیه عشقه حالا من با این هدیه ی قشنگ تو چیکار کنم؟
arash azimi
کاش تو فصلای زشت سرنوشت یکی این دلتنگیامو مینوشت یکی از دستای سرد آرزو گرمی دستای عشق و میگرفت یکی که سکوت تنهاییم رو با صدای ساز شکستش بشکنه یکی که تو قاب خالی دلم نقش زیبای خدا رو بکشه
arash azimi
تا که بودیم ، نبودیم کسی / کشت ما را غم بی هم نفسی
تا که خفتیم همه بیدار شدند / تا که مردیم همگی یار شدند
قدر آن شیشه بدانید که هست / نه در آن لحظه که افتاد و شکست . . .
arash azimi
سلام بهونه ی قشنگ من برای زندگی / آره بازم منم همون بهونه همیشگی / فدایه مهربونیات چه میکنی با سرنوشت / دلم برات تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت نه به اون عشقو امید و آرزو، نه به این جنگ و جدال و گفتگو، نه به اون گریه و دوستت دارمو دلتنگی، نه به این خنده و این نفرت و این دلزدگی، نه به دلبستگیات، نه به ایت خستگیات
arash azimi
تو بارون که رفتی شبم زیرو رو شد یه بغض شکسته رفیق گلو شد . . . - احساس سوختن به تماشا نمی شود آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم . . .
arash azimi
آرزو دارم شبی عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی برخوردهای سرد را میرسد روزی که بی من لحظه ها را سرکنی میرسد روزی که مرگ عشق را باور کنی میرسد روزی که شبها در کنار عکس من نامه های کهنه ام را مو به مو ازبر کنی . . .
arash azimi
چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار خودتو بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی گل من باغچهء نو مبارک
arash azimi
جدا موندن از کسی که دوستش داری فرقی با مردن نداره. پس عمری که بی تو میگذرد"مرگیست بنام زندگی"