arash azimi
به یک فرشته گفتم:برو و معشوقم که عاشقش هستم را ببوس!! فرشته رفت و وقتی برگشت دیدم چشماش اشکیه و گریه کرده!! به فرشته گفتم: معشوق مرا بوسیدی؟! فرشته گفت: نه نشد !! به فرشته فتم:چرا؟!فرشته مهربون گفت:دو فرشته هیچ وقت همدیگرو را نمی بوسن
arash azimi
هر رفتنی نشونه رسيدن نيست / ولی برای رسيدن هميشه بايد رفت
arash azimi
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * قلبم گرفت عزیزم از بس که بی وفایی تنگ غروب گم شد الماس آشنایی خواستی ردم کنی تو یک جوری که نفهمم یک لحظه باورم شد که من چقدر نفهمم
arash azimi
اگر یار مرا دیدی به خلوت بگو ای بی وفای بی مروت غمم دادی و غمخوارم نکردی سروکارت به فردای قیامت.
arash azimi
من هیچ از تو فکر جدايي نمی کنم من عشق را از تو گدایی نمی کنم این مهر بین ما که خودت آفریده ای از من دریغ کن،صدایی نمی کنم
arash azimi
آخرین حرف تو چیست؟ قصه از حنجره ایست که گره خورده به بغض صحبت از خاطره ایست که نشسته لب حوض یک طرف خاطره ها! یک طرف پنجره ها! در همه آوازها! حرف آخر زیباست! آخرین حرف تو چیست که به آن تکیه کنم؟ حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست
arash azimi
كاش عشق را از پلك های خود می آموختیم
پلك هایی كه تا وقتی خون
در رگ هایشان جاری است هردم برهم بوسه می زنند
پلك هایی كه از سحر تا پاسی از شب
برای در آغوش كشیدن هم لحظه شماری می كنند
پلك هایی كه حتی برای دقیقه ای كوتاه هم نمی توانند
دوری از یكدیگر را تاب بیاورند پلك هایی كه
در لحظه مرگ هم در آغوش یكدیگر جان می دهند
عشق را باید از آن ها آموخت ...!
arash azimi
ماه که بالا می آید تو نوشته می شوی، با تمامِ بودنت : که پیشانی ات ماه بود چشم هایت، خورشید خنده هایت، چکاوک نارنج زار. ماه که می رود آفتاب شود باد میآید کاغذهایم را ... تو را با خود می برد. می شود ماه را با دست هایت نگه داری، غروب نکند؟ می خواهم درها و پنجــره ها را چفت کنم و تــو را برای همیشــه بنویسم
arash azimi
خسته ام
از هر روز گلایه و گریه
خسته ام
از هر روز بودن و مردن
خسته ام
از هر روز شکستن و بستن
خسته ام
می فهمی؟
از اینکه می خواهم و نیست
از اینکه هست و نمی خواهم
می داند میمیرم
میدانم مرده است!
خسته ام...
arash azimi
بیا قرار بگذاریم که . . . هیچ وقت با هم قرار ی نداشته باشیم ! بگذار همیشه اتفاق بیافتد ! ... این طور بهتر است من هر لحظه منتظر اتفاقم ! منتظر ِ یک اتفاق که " تــــو " را به " مـن " برساند.
arash azimi
هــمـه ی ِ قـراردادهــا را کـه روی کـاغـذهـای بـی جـان نـمی نویسنـــــ....ــــد ! بــعـضی از عـهـدهــا را روی قــلـب هـای هــم مـی نــویــسـیـم ... .. حـواست به ایـن عـهـدهـای غـیـر کـاغـذی بـاشـد ... شـکـسـتَنـشـان یـک آدم را مـی شـکند !!
arash azimi
نشانی تو فقط بغض همه ی سنگ ها و یک دلِ سیر گریه کردن ابرهاست٬ و سرخی نشکفته یک خاک٬ پریدن اولین سهره ی بیدار٬ و دستخطی ساده٬ پریده رنگ از نامه ای که هیچگاه به مقصد نرسید. ... نشانی تو... راستی نشانی تو کجاست؟!
arash azimi
به دفترخاطراتم پناه میبرم تا سردترین لحظات زندگیم را در گور سرد خاطراتم دفن کنم. امشب میخواهم از دلی بگویم که دیگرهیچ نقطه ای برای آغاز را نخواهد دید و کرشمه ی هیچ نگاهی تارهایش را به لرزه در نخواهد آورد.امشب به خاطر سرآمد شومم سیاه پوش شده تمام هستی امشب تمام ستارگان و سیارات سوگواری خود را با من سر میدهند امشب دیگر هیچ آوازی برایم آرام بخش نیست.دیگر حتی امشب رمق بیداری هم از دست رفته است و من درخت خاطراتت را از بیخ و بن ریشه کنان بر زمین سرد بی احساس میکوبم تیر عشقت را آنچنان بیرون خواهم کشید که یا خواهم مرد و یا آسوده خاطر خواهم شد.هر وقت خواستی با دسته گلی از نفرت بر گور سرد عشقی که داشتی بیا و نفرین وار ناسزایش بگو.
arash azimi
عشق محکومی است که محاکمه نمی شود....دیوانه ایست که معالجه نمی شود....بیگانه ایست که شناخته نمی شود....سکوتی است که شکسته نمی شود....وفریادی ایست که ارام نمی شود
arash azimi
دیشب خواب چشماتو دیدم خواب نگاه پر معنا تو دیدم توی بارون قدم به قدم منو تو کنار هم من با باله پرواز توی اوج آسمونها تو با گرمای حرفات توی دل ابرا سرمای خیسه بارون روی شونه هام گرمای حرفات روی نفسام تاریکی شوم شب اومد سراغم ترس از دوری چشمات اومد سراغم لحظه وداع چشمات دوری از گرمای نگات پرندهٔ نحس صبح اومد سراغم لمس پرهاش کرد بیدارم نگاه من به اتاق خالی خالی از اون رویای خیالی