arash-reza
داستان در مورد سربازیست که بعد از جنگیدن در ویتنام به خانه بر گشت. قبل از مراجعه به خانه از سان فرانسیسکو با پدر و مادرش تماس گرفت. ” بابا و مامان” دارم میام خونه، اما یه خواهشی دارم. دوستی دارم که می خوام بیارمش به خونه. پدر و مادر در جوابش گفتند: “حتما” ، خیلی دوست داریم ببینیمش. پسر ادامه داد:”چیزی هست که شما باید بدونید. دوستم در جنگ شدیدا آسیب دیده. روی مین افتاده و یک پا و یک دستش رو از دست داده. جایی رو هم نداره که بره و می خوام بیاد و با ما زندگی کنه. “متاسفم که اینو می شنوم. می تونیم کمکش کنیم جایی برای زندگی کردن پیدا کنه. “نه، می خوام که با ما زندگی کنه… پدر گفت: “پسرم، تو نمی دونی چی داری می گی. فردی با این نوع معلولیت درد سر بزرگی برای ما می شه. ما داریم زندگی خودمون رو می کنیم و نمی تونیم اجازه بدیم چنین چیزی زندگیمون رو به هم بزنه. به نظر من تو بایستی بیای خونه و اون رو فراموش کنی. خودش یه راهی پیدا می کنه.
arash-reza
اونایی که منو دنبال میکنن اگه میشه وقت بذارین و بخونین داستانش یکم طولانیه شایدم خیلی تکراری اما اگه فقط یکم هم مفید باشه میارزه :
arash-reza
موسی مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدّی بسیار كوتاه و قوزی بد شكل بر پشت داشت.
موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد كه دختری بسیار زیبا و دوست داشتنی به نام فرمتژه داشت. موسی در كمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهر و هیكل از شكل افتاده او منزجر بود.
اتا
یکی داره شر شر میکنه...چاله ها رو پر میکنه...زمین و یکم سر میکنه...اون کیه؟بارونه
اره رفیق...
13 سال و 5 ماه و 15 روز و 12 ساعت قبل
13 سال و 5 ماه و 15 روز و 11 ساعت و 57 دقيقه قبل:-(
13 سال و 5 ماه و 15 روز و 11 ساعت و 33 دقيقه قبل توسط آندروید
13 سال و 5 ماه و 15 روز و 11 ساعت و 32 دقيقه قبل
13 سال و 5 ماه و 14 روز و 22 ساعت و 33 دقيقه قبل