arash-reza
داستان در مورد سربازیست که بعد از جنگیدن در ویتنام به خانه بر گشت. قبل از مراجعه به خانه از سان فرانسیسکو با پدر و مادرش تماس گرفت. ” بابا و مامان” دارم میام خونه، اما یه خواهشی دارم. دوستی دارم که می خوام بیارمش به خونه. پدر و مادر در جوابش گفتند: “حتما” ، خیلی دوست داریم ببینیمش. پسر ادامه داد:”چیزی هست که شما باید بدونید. دوستم در جنگ شدیدا آسیب دیده. روی مین افتاده و یک پا و یک دستش رو از دست داده. جایی رو هم نداره که بره و می خوام بیاد و با ما زندگی کنه. “متاسفم که اینو می شنوم. می تونیم کمکش کنیم جایی برای زندگی کردن پیدا کنه. “نه، می خوام که با ما زندگی کنه… پدر گفت: “پسرم، تو نمی دونی چی داری می گی. فردی با این نوع معلولیت درد سر بزرگی برای ما می شه. ما داریم زندگی خودمون رو می کنیم و نمی تونیم اجازه بدیم چنین چیزی زندگیمون رو به هم بزنه. به نظر من تو بایستی بیای خونه و اون رو فراموش کنی. خودش یه راهی پیدا می کنه.
arash-reza
تجربه ی من در 5سال دانشجویی ام: واحد ها نه از بین میروند و نه پاس میشوند بلکه از ترمی به ترم دیگر انتقال میابند !
arash-reza
به بابام گفتم: چقدر عیدی میدی امسال بهم؟ میگه : چطور؟ گفتم: هیچی ، میخوام روش حساب کنم. گفت : برو خدارو شکر کن امسال با این گرونیا هنوز از خونه پرتت نکردم بیرون
arash-reza
مکالمات این روزهای منو فامیل : من : ای وای من دیگه چرا ? من دیگه بزرگ شدم عیدی زشته . . . . فامیل: خفه شو بگیر...
اره رفیق...
13 سال و 5 ماه و 15 روز و 11 ساعت و 13 دقيقه قبل
13 سال و 5 ماه و 15 روز و 11 ساعت و 10 دقيقه قبل:-(
13 سال و 5 ماه و 15 روز و 10 ساعت و 46 دقيقه قبل توسط آندروید
13 سال و 5 ماه و 15 روز و 10 ساعت و 45 دقيقه قبل
13 سال و 5 ماه و 14 روز و 21 ساعت و 46 دقيقه قبل