arash-reza
داستان در مورد سربازیست که بعد از جنگیدن در ویتنام به خانه بر گشت. قبل از مراجعه به خانه از سان فرانسیسکو با پدر و مادرش تماس گرفت. ” بابا و مامان” دارم میام خونه، اما یه خواهشی دارم. دوستی دارم که می خوام بیارمش به خونه. پدر و مادر در جوابش گفتند: “حتما” ، خیلی دوست داریم ببینیمش. پسر ادامه داد:”چیزی هست که شما باید بدونید. دوستم در جنگ شدیدا آسیب دیده. روی مین افتاده و یک پا و یک دستش رو از دست داده. جایی رو هم نداره که بره و می خوام بیاد و با ما زندگی کنه. “متاسفم که اینو می شنوم. می تونیم کمکش کنیم جایی برای زندگی کردن پیدا کنه. “نه، می خوام که با ما زندگی کنه… پدر گفت: “پسرم، تو نمی دونی چی داری می گی. فردی با این نوع معلولیت درد سر بزرگی برای ما می شه. ما داریم زندگی خودمون رو می کنیم و نمی تونیم اجازه بدیم چنین چیزی زندگیمون رو به هم بزنه. به نظر من تو بایستی بیای خونه و اون رو فراموش کنی. خودش یه راهی پیدا می کنه.
(جولیا پندلتـون) ♥ Feri
بدگویی از زنان، کاری ابلهانه ، سبک، نامنصفانه و مبتذل است ؛ زیرا زنان کمتر از مردان بدی کرده اند ♥ ارل چستر فیل♥
ناهيد
حال و حوصله اعصاب مصاب دل و جیگر نداریممممم ... با تشکر !
برادر حامد
اصلا خوشم نیومد اینجا هم مثل یه شهر شلوغه که هی آدماش زیاد میشن اما هرچی که زیاد میشن صمیمیت و محبت از یاد میره و کم رنگ تر میشه واقعا چرا؟
√ ∂нαмε
پیامبری بود با زنبیلی پر از معجزه ... یادم نمیرود در اولین سوز زمستانی ٬ النگویش را به بخاری تبدیل کرد ... سلامتی همه مادرا...
کوه یخ
مامانم: پسرمون شام نخورد... خاک به سرم... حتمأ معتاد شده... بابام: نه بابا حتمأ بیرون یه چیزی با اون دخترا کوفت کرده... و هیچکس ندانست من هیچوقت خورش کدو دوست نداشتم!
رویــــــا♥قلب خاندان♥
من و خانم ترانه علیدوستی در دانشگاه تهران
اره رفیق...
13 سال و 5 ماه و 15 روز و 13 ساعت و 22 دقيقه قبل
13 سال و 5 ماه و 15 روز و 13 ساعت و 19 دقيقه قبل:-(
13 سال و 5 ماه و 15 روز و 12 ساعت و 55 دقيقه قبل توسط آندروید
13 سال و 5 ماه و 15 روز و 12 ساعت و 54 دقيقه قبل
13 سال و 5 ماه و 14 روز و 23 ساعت و 55 دقيقه قبل