arash-reza
داستان در مورد سربازیست که بعد از جنگیدن در ویتنام به خانه بر گشت. قبل از مراجعه به خانه از سان فرانسیسکو با پدر و مادرش تماس گرفت. ” بابا و مامان” دارم میام خونه، اما یه خواهشی دارم. دوستی دارم که می خوام بیارمش به خونه. پدر و مادر در جوابش گفتند: “حتما” ، خیلی دوست داریم ببینیمش. پسر ادامه داد:”چیزی هست که شما باید بدونید. دوستم در جنگ شدیدا آسیب دیده. روی مین افتاده و یک پا و یک دستش رو از دست داده. جایی رو هم نداره که بره و می خوام بیاد و با ما زندگی کنه. “متاسفم که اینو می شنوم. می تونیم کمکش کنیم جایی برای زندگی کردن پیدا کنه. “نه، می خوام که با ما زندگی کنه… پدر گفت: “پسرم، تو نمی دونی چی داری می گی. فردی با این نوع معلولیت درد سر بزرگی برای ما می شه. ما داریم زندگی خودمون رو می کنیم و نمی تونیم اجازه بدیم چنین چیزی زندگیمون رو به هم بزنه. به نظر من تو بایستی بیای خونه و اون رو فراموش کنی. خودش یه راهی پیدا می کنه.
javad
امت همیشه در صحنه دلار آمریکا از 4000 تومن گذشت.
هلناز
تازگی ها یه تبلیغ دیدم که اصلا نمیتونم هضمش کنم ! باباهه میاد تو خونه میگه دخترم امسال دوست داری مسافرت کجا بریم ؟ دختره میگه بابایی من از مسافرت میترسم ! باباهه میگه واسه چی عزیزم ؟! دختر : آخه خیلی ها تو مسافرت کشته میشن . . . ! بابا :غصه نخور دخترم بابا فکر اونجاشم کرده ! بعد پرده رو کنار میزنه یه پراید پارکه ! دختره :هوراااااااااااااا بعدشم میگه سایپا مطمئن !!!
هلناز
خیلی لحظه ی تلخیه وقتی داری تو اتاقت میرقصی و آواز میخوونی، یه دفه میفهمی یکی از اعضای خانواده داشته تمام مدت نگات میکرده …
اره رفیق...
13 سال و 5 ماه و 15 روز و 15 ساعت و 14 دقيقه قبل
13 سال و 5 ماه و 15 روز و 15 ساعت و 11 دقيقه قبل:-(
13 سال و 5 ماه و 15 روز و 14 ساعت و 47 دقيقه قبل توسط آندروید
13 سال و 5 ماه و 15 روز و 14 ساعت و 46 دقيقه قبل
13 سال و 5 ماه و 15 روز و 1 ساعت و 47 دقيقه قبل