arash-reza
داستان در مورد سربازیست که بعد از جنگیدن در ویتنام به خانه بر گشت. قبل از مراجعه به خانه از سان فرانسیسکو با پدر و مادرش تماس گرفت. ” بابا و مامان” دارم میام خونه، اما یه خواهشی دارم. دوستی دارم که می خوام بیارمش به خونه. پدر و مادر در جوابش گفتند: “حتما” ، خیلی دوست داریم ببینیمش. پسر ادامه داد:”چیزی هست که شما باید بدونید. دوستم در جنگ شدیدا آسیب دیده. روی مین افتاده و یک پا و یک دستش رو از دست داده. جایی رو هم نداره که بره و می خوام بیاد و با ما زندگی کنه. “متاسفم که اینو می شنوم. می تونیم کمکش کنیم جایی برای زندگی کردن پیدا کنه. “نه، می خوام که با ما زندگی کنه… پدر گفت: “پسرم، تو نمی دونی چی داری می گی. فردی با این نوع معلولیت درد سر بزرگی برای ما می شه. ما داریم زندگی خودمون رو می کنیم و نمی تونیم اجازه بدیم چنین چیزی زندگیمون رو به هم بزنه. به نظر من تو بایستی بیای خونه و اون رو فراموش کنی. خودش یه راهی پیدا می کنه.
leila
سلامممممممممم به همه دوستای عزیزمممممممممممممممممممممممم.........
✗•شـبــ♡ـنــم•✗
توسط موبایل
وااااااااى !..... من و تو،تو يه روز به دنيا اومديم!..... نمى دونى چه قدر خوشحالم !.....گفتم چرا مهرت به دلم نشسته نگو مثل هم هستيم !... اميد وارم دوستى مون پايدار بمونه و دوستاى خوبى باشيم ...... به افتخار مردادى ها مخصوصا ١٧مردادى ها،بزن اون دست قشنگه رو !.....@arash_s
✗•شـبــ♡ـنــم•✗
170 سال اگه خدا قبول کنه........ چرا دیر به دیر میری سیـــــــــــــنما؟
♛ ᗩ ♆ ᖙ ᗩ ♛(خاله ريزه)
سرم درد ميكنه .......................اه چه سر مسخره اي دارم
سحـــر ṧ◎тḯ
وقتی آدمیـ مثلـ منـ تند تند پستـ مینویسهـ و بعد از آخر پاکشونـ میکنهـ یعنیـ حالشـ خوب نیستـ ، هیچـ هیجانیـ تو زندگیشـ ندارهـ و فقطـ خودشو با صدایـ کیبورد آرومـ میکنهـ
اره رفیق...
13 سال و 5 ماه و 15 روز و 15 ساعت و 14 دقيقه قبل
13 سال و 5 ماه و 15 روز و 15 ساعت و 11 دقيقه قبل:-(
13 سال و 5 ماه و 15 روز و 14 ساعت و 47 دقيقه قبل توسط آندروید
13 سال و 5 ماه و 15 روز و 14 ساعت و 46 دقيقه قبل
13 سال و 5 ماه و 15 روز و 1 ساعت و 47 دقيقه قبل