گفتم این روی فرشتهست عجب یا بشر است ... گفت این غیر فرشتهست و بشر هیچ مگو ... گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد ... گفت میباش چنین زیر و زبر هیچ مگو
دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانـم ... از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم ... غمم این است که چون ماه نو انگشت نمایی ... ور نه غم نیست که در عشق تو رسوای جهانم #عماد-خراسانی
نه چشم بسته بگشایی نه راه رفته باز آیی ... به مرگت بار تنهایی چه سنگین است بر دوشم ... به جز در دیده ام کی می پسندیدی سیاهی را؟ ... نمی بینی مگر اکنون که سر تا پا سیه پوشم؟ #سیمین-بهبهانی
سخن دیگر نگفتی ای سخن پرداز خاموشم
فراموشت نمی کردم چرا کردی فراموشم؟
ز سردی های خاک تیره آغوشت چه می جوید
چه بد دیدی ؟چه بد دیدی؟ ز گرمیهای آغوشم
نه چشم بسته بگشایی نه راه رفته باز آیی
به مرگت بار تنهایی چه سنگین است بر دوشم
به جز در دیده ام کی می پسندیدی سیاهی را؟
نمی بینی مگر اکنون که سر تا پا سیه پوشم؟
تو آگه کردی از لفظم، تو ساغر دادی از شعرم
به دلخواه تو می گویم،به فرمان تو می نوشم
نه باهوشم،نه بیهوشم،نه گریانم نه خاموشم
همین دانم که می سوزم،همین دانم که می جوشم
پریشانم،پریشانم،چه می گویم؟نمی دانم
ز سودای تو حیرانم،چرا کردی فراموشم؟
این لحظه از آن شادم کاندر دل تنگ من ... غم جای نمیگیرد، تیمار نمیگنجد ... این قطرهٔ خون تا یافت از لعل لبش رنگی ... از شادی آن در پوست چون نار نمیگنجد