يك امزگاري تعريف مي كرد :
در زمان شاه سپاه دانش به روستاها اعزام ميكردند تا ديپلومه ها به جاي خدمت سربازي برنامه پيكاربا بيسوادي را اجرا كنند .
اموزگار: در بدو ورودم به خانه شخصي راهنمايي كردند كه تقريبا همه كاره روستا بود و به بچه هاي مردم هم درس مي داد .(چه درسي ميداد من نميدانم) مختصر شرحي از هدف امدنم را توضيح دادم .ميانسال بود (من اسم روستايي را" پير " مينامم .
پير : نه اين امكان ندارد ؛ من اموزگار اين روستا هستم و خودم به مردم اين روستا درس خواهم داد . شما بايد برگرديد .
اموزگار : عيب ندارد شما درس خودتان را تدريس كنيد ، من در جايي و اتاقي ديگر برنامه خودم را اجرا مي كنم .
ولي باز پير روستا قبول نكرد ....و گفت در اين روستا يا جاي من است يا جاي تو .......بعد از كلي بحث و گفتگو پير پيشنهادي كرد .
پير: از خود مردم بپرسيم و مردم را به داوري بخواهيم ؛ هر كدام از ما را خواستند ، معلم دهكده باشد .
اموزگار : خيلي خوشحال شدم ؛ اين كه همان دمكراسي است . مردم انتخاب ميكنند . من هم قبول كردم .
شام خورديم و ....و رابطه ما صميمي تر شد . من كلي از او تعريف كردم كه شما چه ادم روشن فكري هستيد و به انتخاب مردم اهميت مي دهيد . اين خيلي خوب است .......
.
.
فرداي همان روز صبح مردم را در ميدان دهكده جمع كرد و گفت :
اي مردم اين جوان از طرف پادشاه امده تا به شما خواندن و نوشتن را بياموزد .
من هم چند سالي است ميرزاي شما هستم .
ما ديروز به اين نتيجه رسيديم كه معلم فرزندانتان را خودتان با توجه به سواد ما يكي را انتخاب كنيد . من از اين جوان مي خواهم بنويسد "مار"
در ضمن همين گفتار يك تكه ذغال به دستم داد و به من اشاره كرد كه روي ديوار تقريبا صافي كه كنارم بود بنويسم .
اموزگار : من نوشتم " مار "
پير : مردم اين مار را اينطور نوشت .
پير خودش شروع به رسم نقاشي عكس يك مار كرد و ادامه داد ...حالا شما انتخاب كنيد ....من به بچه هاي شما درس بدهم يا معلم شاه
مردم فرياد زدند : تو معلم و ميرزاي ما هستي ....
اموزگار را از روستا بيرون كردند ......
خیلی جالبه .......این قصه را در سفری که به کردستان داشتم یک مردی چند سال مسنتر از من بود تعریف می کرد من فکر کردم اموزگار خودش بوده .........شاید هم در اول حرفهاش من حواسم پرت شده .
یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم
کعبه منم ، قبله منم ، سوی من آريد نماز ... کان صنم قبله نما خم شد و بوسيد مرا ... پرتو ديدار خوشش تافته در ديده من ... آينه در آينه شد : ديدمش و ديد مرا #ه-ا-سايه
شاید بیرون گود نشستن و حرف زدن راحت باشه ولی امیدوارم به جایی برسم که یه روز این حرفو با دل و جونم بزنم و کاملا خودم رو بسپرم به اون بالایی و چیزهایی رو که حتی حکمتش رو هم نمی دونم با دل و جون بپذیرم.......
به عنوان پست آخرم یه چیزی بگم و دیگه از من #خداحافظ . . . . . . . . به این نتیجه دوستان رسیدم که هرکس بیشتر در فضای مجازی #آنلاین باشه در فضاهای واقعی #آفلاینه . . . . . . البته شاید دوروبرش پر باشه ولی از لحاظ روحی تنهاست . . . . خدانگهدار
شترمرغ از پرندگان بیپرواز دستهٔ سینهپهنان (Ratites) راستهٔ شترمرغیان (Struthioniforme) است. این پرنده از خانواده شترمرغان (Struthionidae)، جنس شترمرغ (Struthio) و بومی آفریقا است.
شترمرغ گردن و پاهای درازی دارد و میتواند با سرعتی در حدود ۶۵ کیلومتر در ساعت بدود. شترمرغ بزرگترین پرنده موجود است. طول قد آن به ۵/۲ متر و وزن آن به ۱۴۰ کیلوگرم میرسد. تخم این پرنده تا ۲۰ سانتیمتر قد و وزن ۱/۵ کیلوگرم میرسد که ظرف حدود نیم ساعت پخته میشود. این پرنده خوراکش دانهها و گیاهان و حشرات کوچک است. شترمرغ برای دفاع از خود در مقابل شکارچیان و حیوانات وحشی از پاهای پر قدرت خود بهره میگیرد و قادر است با لگد خود انسان و حتی شیر را از پا در آورد. جوجه این پرنده ظرف ۴۰ روز سر از تخم بیرون میآورد و ظرف سه تا چهار سال یک پرنده بالغ میشود. شترمرغ نر پرهای سیاهی دارد و انتهای پرها و بالهای آ سفید است ولی پرهای شترمرغ ماده قهوهای رنگ است. سر و گردن شترمرغ بدون پر و طاس است. این پرنده اغلب بصورت گروهی در بین گورخرها و یا حیوانات دیگرچون گاومیش به سر میبرد.